آدمها چگونه می میرند؟

روز پنج شنبه بیست و نهم بهمن نود و چهار، حین رانندگی ازم می پرسه: آدمها چطوری می میرن؟

همزمان که داشتم به سوالش فکر می کردم سکوت کردم جوابی نداشتم تا اینکه دوباره گفت:

آدمها وقتی پیر میشن خودشون رو خفه می کنند مگه نه؟

رامان موقعیت کمیکی رو تو ذهنم ایجاد کرده بود که منجر شد به راهها و روشهای مردن فکر کنم که نتیجه تحقیقاتم شد یه ایده ی بسیار خوب برای انیمیشن و که میشه روی گیم اش هم کار کرد...امیدوارم بتونم روش کار بکنم و عملی اش کنم...دیروز تو دانشگاه ایده ام رو برا یکی از اساتید و بچه ها مطرح کردم...خیلی خوششون اومد.

مرسی رامان عزیز...ایده ی خوبی بهم دادی امیدوارم که انیمیشن خوبی ازش در بیاد و لذت ببری.

خدا نمی خوابد

ازم می پرسه: وقتی ما می خوابیم خدا هم می خوابه؟

میگم عزیزم با کارایی که ما آدما می کنیم مگه می زاریم خواب به چشم خدا بیاد.

چیزهای زرد

صرفاً جهت یادآوری

سه چیز را با احتیاط بردار: قدم، قلم، قسم

سه چیز را پاک نگه دار: جسم، لباس، خیال

سه چیز را بکار گیر: عقل، همت، صبر

سه چیز را برحذر دار: افسوس، فریاد، نفرین

سه چیز را آلوده نکن: قلب، زبان، چشم

سه چیز را فراموش نکن: خدا، مرگ، دوست

 

{...}

ازم می پرسه: بابا چقدر می گیره(منظورش زمانه)که خدا آدما رو درست کنه؟

من به زمان فکر می کنم... واقعاً چقدر زمان برای خلق این همه آدم صرف شده؟

و در ادامه که پاسخی نمی شنوه،پشت سر هم می پرسه : خدای خارجی ها ، خارجی صحبت می کنه؟

خدای ما، ایرانی صحبت می کنه؟

خدای ژاپنی ها ،ژاپنی صحبت می کنه؟

...و هر دو بی پاسخ ،ناهارمان را می خوریم.

گاو پر...مرغ پر.

دیروز رامان ازم پرسید:وقتی ما شیر گاوها را می دوشیم ،اونا می میرند.

گفتم: نه وقتی شیر شون رو می دوشیم نمی میرند اما وقتی گوشتشون رو می خوریم می میرند.

...در ادامه گفتم: مرغها هم وقتی تخم می زارند نمی میرند و ما تخم مرغهاشون رو می خوریم و همین تخم مرغهاست که تبدیل به جوجه هاشون میشن.اما وقتی گوشتشون رو می خوریم می میرند.

گفت:آخه جوجه هاشون گناه دارند.

رامان این جمله رو گفت و رفت.

من تو رو دوست ندارم

دیشب از صبح که زده بودم بیرون تا شیش عصر یه سره بیرون بودم ،حتی واسه ناهار هم نرفتم خونه،وقتی رسیدم خونه،دیدم رامان جواب سلامم رو نداد و وقتی میگفتم بیا پیشم روشو یه طرف دیگه می کرد.تو بغل مادرش بود و همدیگه رو بوس می کردند،گفتم:رامان بیا پیش من و به منم یه بوس بده.

برگشت گفت: من تو رو دوست ندارم.

گفتم: واسه ی چی منو دوست نداری؟

گفت: چون که دیر میای خونه.

روزهایی که دوستشان خواهی داشت

روز اول

رامان : بابا وقتی بزرگ شدم برام لب تاپ و موبایل می خری؟

گفتم : آخه فسقلی تو مگه می دونی لب تاپ چیه؟

میگه: نه 

روز دوم

رامان :بابا وقتی بزرگ شدم برام لب تاپ و گوشی بخر،باش؟

میگم : باشه


... و من به تمام بچه های امروزی که خیلی زود با دنیایی که برایشان ساخته ایم و خواهیم ساخت کنار آمده اند ،می اندیشم و به تمام تکنولوژی و زندگی ماشینی که از آنها نیز سبقت خواهد گرفت و این روزها را در آینده برایشان خاطره خواهد کرد.

هوش مصنوعی


فیلم هوش مصنوعی* که تمام شد از رامان پرسیدم:

اگه من و مامانت اینجا نباشیم و پری مهربون بیاد پیشت و بهت بگه که از بین مامان و بابات کدوم یکی رو برات بیارم ازش کدوممون رو می خوای که واست بیاره؟

رامان بلافاصله گفت: مامانم

با این اوصاف باید در اینجا رو تخته کنم و وبلاگ مادر و پسر رو راه بندازم .

*فیلم هوش مصنوعی از اسپیلبرگ است که شب پنج شنبه بیست و یکم شهریور از تلویزیون ایران پخش شد که خانوادگی و به همراه رامان تا دیر وقت تماشاش کردیم.


تازه این اولشه

پیرمرد این صحنه رو دید و گفت: تازه این اولشه.

رامان بغلم بود و پیاده داشتیم از بهار شمالی به سمت بهار جنوبی می رفتیم.رامان تو بغلم بازیگوشی می کرد و زیاد تکون می خورد و آرام و قرار نداشت و شیطنت می کرد.سرش رو به سمت صورت من برگردوند و لبه ی کلاهش به چشمم برخورد کرد و من سریع سرم رو عقب کشیدم  و با دست چشمم رو گرفتم که پیرمرد جلوی مغازه با دیدن این صحنه گفت: تازه این اولشه...همونطور که سرم رو عقب کشیده بودم نگاهی به پیرمرد کردم و نیشخندی زدم و به جمله ای که گفته بود فکر کردم.

این اولشه که چی؟

اینکه وقتی بزرگ و بزرگتر شد قراره عصای دست ما بشه که نمیشه.

اینکه وقتی بزرگ شد بایستی از ما مراقبت و پرستاری کنه که نمی کنه.

اینکه وقتی بزرگ شد تو رومون می ایسته و جوابمون رو میده.

اینکه وقتی بزرگ شد به ما بی احترامی می کنه.

اینکه وقتی بزرگ شد ما رو تنها میزاره و فراموش می کنه و همین جوری میزنه میره.

اینکه وقتی بزرگ شد قدر تموم زحمتهایی که واسش کشیدیم و شب نخوابی هامون و خرجایی که واسش کردیم رو نمیدونه.

اینکه وقتی بزرگ و بزرگتر شد ، دردسراشم بیشتر و بیشتر می شه ولی اون اینارو نمیدونه.

اینکه وقتی بزرگ شد حرف حرفه خودشه و مارو به هیچی حسابم نمی کنه.

اینکه وقتی بزرگ شد دنبال زندگیش میره و انگار بچه ی ما هم نبوده.

اینکه وقتی بزرگ شد جواب حرف حساب ما رو نمیده و کار خودش رو میکنه.

اینکه وقتی بزرگ شد نمی دونه که چقدر نگرانشیم.

اینکه تا وقتی  که بزرگ بشه کلی باید دنبال کاراش باشیم و وقتی کاره ای شد انگار نه انگار که کاری واسشم کردیم.

اینکه تا وقتی  که بزرگ بشه کلی دردسر و تر و خشک کردن داره و اون با کمال پررویی میگه که وظیفه تونه و میخواستین بچه دار نشین.

اینکه وقتی بزرگ شد همیشه چشم به راهشیم و با دیدنش خوشحال میشیم ولی اون انگار نه انگار و اینو نمی فهمه و همیشه میزنه تو ذوقمون.

اینکه وقتی بزرگ شد .......

انگار نمی خواد بفهمه که تا اینجاش چقدر دردسر داشته..

راستی خود ما چه گلی به سر پدر و مادرامون زدیم؟همه ی انتظارات بالا رو برآورده کردیم یا نه؟

اینجاست که پدر و مادرا میخوان که بچه شون برگرده به همون روزای اولش..همون روزایی که تازه اولش بود و بگن که ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدی و همونطور کوچیک بودی و ...

 

رامان عزیز

امیدوارم من و تو انتظارات پدر و پسر(پدر و فرزند) بودن همدیگه رو بفهمیم و شرایط همدیگه رو درک کنیم و بیشتر از اون انتظار از هم نداشته باشیم ..اینو بفهمیم که هر دومون دو تا آدمیم با دنیاهای خودمون و جهانی از چیزها که به خودمون اختصاص دادیم ، که توش پر از علاقه،دلبستگی،کار،تنهایی،آرامش،تفکر،انرژی،زیبایی،دوست داشتن ها و ارزشها و....است برای زندگی کردن و سکونت داشتن توی این کره ی خاکی ،همین.

 

 

یک روز خوب

چون از بچگی به اسب علاقه ی زیادی داشتم و دارم و هیچ وقت هم موفق به سوار شدنش نشدم آرزو به دل در حین رانندگی دیدن بنر همایش زیبایی اسب نژاد کردی توجه ام را جلب کرد.همایش قرار بود روز جمعه بیست و یکم بهمن در پارک ملت شهر برگزار شود. صبح روز جمعه با رامان و دانیال و پیشوا پسر دایی هایش شال و کلاه کردیم و رفتیم همایش اسبها...روز خوبی بود برای بچه ها ..مراسم با رقص زیبای کردی شروع شد و بعد هم خودنمایی اسبها و حواشی شان.رامان هم هر چه تلاش کردم که سوار اسبش کنم و با گرفتن عکسی آن لحظه را ثبت کنم نشد که نشد و می ترسید و گریه می کرد.

در بروشور همایش ذکر چند نکته برای من جالب بود این که اسب کرد یکی از نژادهای منحصر به فرد در دنیاست و بهترین نوع برای مسابقات استقامت و چوگان است که به گود فراموشی سپرده شده است به طوری که فدراسیون به شکل یک اسب بارکش به آن نگاه می کند و زمان صدور شناسنامه آن را در رده ی نژاد بومی قرار می دهد و این در حالی است که کشورهای استرالیا و انگلیس و آلمان از اسب کرد نسل گیری کرده و به عنوان یکی از بهترین های نژاد های موجود از آن استفاده می کنند. به همین دلیل مسوول کمیته ی فنی فدراسیون سوار کاری اعلام کرده که "اسب کرد که یکی از نژادهای برتر و مقاوم است اما در کنار اسب عرب دارای ثبت جهانی نیستند که بتوان آن را با نام کرد داغ کرد." در کنار این اسب کرد در حال خروج از غرب کشور با مبالغ ناچیزی است.

اما خودمانیم مگر نه اینکه بیشتر مردم کرد از اسبها برای بارکشی بار قاچاق در کوهها و مسیرهای صعب العبور و... استفاده کرده اند (نمونه اش را در فیلم زمانی برای مستی اسبها ی بهمن قبادی دیده اید)خوب طبیعی است که تا امروز بارکش باشد و بارکش معرفی شود اما قطعاً تلاش برگزار کنندگان چنین همایشی یک روزی می تواند جایگاه اسب کردی را  والاتر و جهانی تر کند و یک روز خوب ما را به روزهای خوب بیشتری بدل کند.به امید آن روز    

جای خالی کارکتر ایرانی؟

روی دیوارها  تصاویر نقاشی های مرد عنکبوتی،پلنگ صورتی ، میکی ماوس و دانل داک ، گوفی و باگز بانی و .. خودنمایی می کرد.اینها را وقتی رفته بودم مهد کودک پروانه ها دنبال رامان، توی حیاط مهد دیدم.

 

 

هر چه به ذهنم فشار آوردم نتوانستم روی دیوارها  کارکتری دوست داشتنی و ماندگار انیمیشن ایرانی را به یاد آورم.کارم انیمیشن است اما دلم به حال خودم و رامان سوخت.دوران کودکی من هم با همین کارکترها گذشته بود.نه اینکه دوستشان نداشته باشم نه!؟ جای کارکتر ایرانی خالی بود همین؟    

خرس*

به رامان گفتم بگو : خرس

رامان گفت : حرص

گفتم: آری این روزها حرصم گرفته از وضعیتی که خرسهای کشورم دارند.

گفت: حرص !؟

گفتم: خرسهای کشورمان وضعیت خوبی ندارند رامان!

 

****

با ماشینم از دانشگاه بر می گشتم پشت وانتی که جلوی من در حرکت بود نوشته ای خود نمایی می کرد:

"نیم کیلو باش اما مرد باش"

* این پست مربوط به خبری است که در برنامه ی هفته ی قبل پارک ملت شنیدم: کشته شدن خرس قهوه ای و دو بچه خرسش در سمیرم اصفهان به طرز وحشتناک و بیرحمانه که فرصت نشد به موقع منتشرش کنم.

خانه ای که همه چیزش بالاست

یک سال بیشتر است که خانه ی ما خیلی از چیزهایش بالاست و دیگر نشانی برای کریستف کلمب، برای کشف قاره ی امریکایش ندارد.

کتابها ، سی دی فیلمها و موسیقی ، جعبه دوخت و دوز ،تعدادی از  ظرف و ظروف ها،گلدانها،مجسمه ها ، قاب عکس ها،جعبه ی دستمال کاغذی،آباژور،شمعدانی ها، وسایل تزیینی که روزی با عشق خریداری شده اند،کاغذهای لول شده ی طراحی،جعبه ی بدلیجات،سبد ماشین های ریش تراش،دو عدد کیف کوچک دستی ،کلاه حصیری کوچک دوران کودکیم،دسته گل خشک شده ی دوران عقد،دستگاه فشارسنج و قند خون ،کیف دستی وسایل اصلاح سر و..خیلی از خاطراتمان از وقتی که کریستف کلمب تصمیم به کشف قاره ی امریکا کرد این روزها آن بالا بالاها جا خوش کرده اند.روی سقف کمدها ...

 کریستف کلمب را دنبال نخود سیاه فرستادیم و او فعلاً با صندلیها ،مبلها ، پیانو ،کشوهای خالی ،کمدهایی که با روبان صورتی گره خورده و باز نمی شوند،تختخواب،کابینت ها که گهگاهی با ریختن محتویاتشان و  ظرفهای داخلشان،دل رابینسون کروزها را در جزایر تنهایی شان سیر می کند و خیلی چیزهای دیگر که نمی توان برایشان آن بالاها جا خوش کرد سعی در کشف قاره ی ناشناخته ی امریکایش دارد.

می دانم که کریستف  کلمب حالا حالاها ول کن نیست و اگر خوب به جودی ابوت برسد روزی لنگش دراز شده و بالاخره  قدش به همه جا می رسد و همه چیز را به همراه قاره ی امریکا و شاید چند قاره ی دیگر کشف می کند. همیشه کشف اولین ها لذت بخش است.

کریستف کلمب کوچک من هر روز کشف می کند و من بالای تخت او می ایستم و به خاطر ایده ی زیبای فیلم انیمیشنم در آینده از او تشکر می کنم.گوشی تلفن را برداشته و به تیم برتون زنگ می زنم و در مورد ایده ی انیمیشنم با هم صحبت می کنیم : تصور کن خانه ای که همه چیزش بالاست و پدر و مادری که از بالا و روی وسایل خانه شان بچه ی شلوغشان را که امانشان را بریده و آن پایین است، کنترل می کنند. تلاش بچه برای دست پیداکردن به وسایل بالا و کنترل مادر و پدر برای اینکه بچه به خودش آسیبی نرساند دیدنی است.چیدمان خانه و ارتباط افراد خانه موقعیت های کمدی و فانتزی جالبی می تواند ایجاد کند.

باید زودتر بخوابم فردا با تیم برتون قرار دارم.تیم برتون از ایده خوشش آمده:«خانه ای که همه چیزش بالاست. »

کاش همه ی ما خواب بودیم

کاش همه ی ما مثل تو خواب بودیم و زشتیهای دنیا رو نمی دیدیم.

می فهمی وقتی با ترس و لرز زندگی کنی چقدر تو را از خود واقعی ات دور می کنند و تو فاصله می گیری از درونت که چیز دیگری است و چقدر زشت می نمایاندت...می دانی؟....خودت نباشی..خودت نیستی..اما خود خودت آن را نمی خواهد.

چند هفته ای بود که طرح جمع آوری ماهواره ها عملی شده بود و محله ی ما یکی از گزینه ها برای جمع آوری ماهواره...خیلی ها با پنهان کردن دیش و متعلقاتش خود واقعی شان را پنهان کردند و با خیال راحت و سربلند و مغرور به دور چوبه ی دار ایستاده و لحظه ی سرنگونی مجرمان را می نگریستند.

زیاد اهل ماهواره دیدن نبودم چون فرصتش را هم نداشتم اما برنامه های فرهنگی و هنری و گاهاً اخبارش را دوست داشتم....کوک،تماشا،آپارات و از نزدیک از بوق فارسی و شباهنگ از بوق امریکا و کانالMEZZO  از برنامه های مورد علاقه ام بودند .

یک روز قبل از آن اتفاق با شوخی به همسرم گفتم بیا یه دل سیر ماهواره نگاه کنیم که فردا نوبت ما خواهد شد. یه ربع بیشتر نگاه نکردیم....حس درونی ام که پر بود از اعتماد به نفس به من اجازه ی جمع آوری ماهواره ام را نمی داد. روز پنج شنبه بیستم مرداد نود حول ساعت یک ونیم ظهر وقتی از محل کارم به خانه رسیدم روی پشت بام خانه بودند و مشغول کندن ماهواره ها ..ماشینم را گوشه ای پارک کردم و من هم با ناظرانی که اکثراً سربلند بودند از جمع آوری ماهواره هایشان از قبل، مشغول نگاه کردن جمع آوری ماهواره ها شدم...بعد از پایین آمدن دیش من و تعدادی از همسایه ها ناخودآگاه با خود گفتم: گیرم که می کنید..گیرم که می برید...با ریشه چه می کنید؟

کاش همه ی ما مثل رامان عزیز که آن لحظه خواب بود ؛خواب بودیم و زشتیهای دنیا رو نمی دیدیم.

رامان عزیز،

با این امید که وقتی بزرگ شوی در سرزمینم کنار تو زندگی بدون ترس و لرز را تجربه کنم و از آرامشت با خیال راحت لذت ببرم.

وزن سایه

رامان سمت راست من بود،دست در دست هم؛ وقتی زیر آفتاب ظهر تابستان قدم می زدیم برای خرید از سوپر مارکت محله مان و من متوجه ی سایه ام روی رامان شدم پس سعی کردم سایه ام روی رامان بیفتد که نور  و گرمای خورشید آزارش ندهد.

...و اینجا بود که معنی نداشتن  سایه ی پدر بالای سر فرزند را احساس و وزنش را بیشتر فهمیدم.

یک خاطره ی دوست داشتنی

شهیدی فر را برای برنامه ی تلویزیونی مردم ایران سلام اش دوست می داشتم  چون منطقی است و برای برنامه هایش فکر می کند و به شعور مخاطبش با آگاهی بر تمامی ممیزی ها و خطوط قرمز احترام می گذارد .چند سال پیش این  دوست داشتنم را به خاطر برنامه ی خوبش در جشنواره ی فیلم رویش مشهد که شهیدی فر مجری آن بود ابراز کردم و از ایشان حضوراً تشکر کردم.

شهیدی فر پس از دو سال ، دو سه هفته ای است که با برنامه ی جدیدی بنام پارک ملت  که شبها از 11 شب تا 1 بامداد از شبکه یک پخش می شود دوباره برگشته است.

بیست و یکم تیر ماه سه شنبه شب در برنامه ی پارک ملت دکتر فرهت مدیر گروه موسیقی دانشگاه تهران مهمان برنامه شان بود. دکتر فرهت تحصیلات موسیقی اش را در دانشگاهی در نیویورک به پایان رسانده است.او از چگونگی و علاقه اش به موسیقی در دوران کودکی گفت و اینکه پدرش می دانست که به موسیقی علاقه دارد .پدرش در کلاس پنجم به او گفت که اگر شاگرد اول بشود برایش پیانو خواهد خرید.دکتر فرهت  هم با وجود اینکه می دانست هیچ وقت شاگرد اول نمی شود و نخواهد شد تلاشش را کرد و توانست شاگرد دوم شود . دکتر فرهت با کارنامه اش به خانه رفت و پس از اعلام نتیجه اش به پدرش که می دانست دیگر برایش پیانو نخواهد خرید با صحنه ای روبرو می شود که مسیر زندگی اش را تا به امروز رقم می زند.پدر او را با پیانویی که برایش خریده بود روبرو می کند .

اگر چشمانتان را ببندید و کمی همذات پنداری کنید و صحنه را در ذهنتان برای خودتان بازسازی کنید بیشتر به ارزش عمل پی خواهید برد .

با شنیدن این خاطره بغض گلویم را گرفت وچند بار گفتم درورد بر پدرش و اینکه چه پدری داشته این دکتر فرهت...از این پدران کم داریم.. تنها پدران فهیم و خوب می توانند به مانند کمانی فرزندانشان را به سوی روشنایی های آینده  پرتاب کنند.  

 پسرم رامان

و من با تمام سختیها  و ضعف هایم که به آن واقفم ،تمامی تلاشم این است که کمان خوبی باشم..نمی دانم می توانم  به خوبی کش بیایم یا نه؟

کمی دلتنگی لطفاً!

پسرم

آدمی، گاهی دلتنگ می شود.

به همین سادگی.....

گاهی خواسته یا ناخواسته دلتنگت می کنند،گاهی خودت دلتنگ می شوی،گاهی ناخواسته بدون آنکه فکرش را کرده باشی یا بخواهی چیزهایی می بینی و می شنوی که دلتنگت می کند،گاهی.... این روزها بهانه های دلتنگی بسیارند و متفاوت؛اما این را بدان وقتی که آدمی دلتنگ می شود، خوب فکر می کند، خودش را مرور می کند،بهتر خودش را می شناسد،در بعضی از رفتارها و گفتارهایش تجدید نظر می کند،اخلاق و رفتار درست را می آموزد،دلش به حال خودش می سوزد پس سعی می کند بهتر باشد،تصمیم هایی می گیرد،با خودش عهدهایی می بندد،اگر درست اندیشیده باشد انگیزه اش برای بهتر شدن کیفیت زندگی اش بیشتر می شود،انرژی اش برای ادامه ی زندگی بیشتر می شود،عملکردش در روزهایی که پیش رو دارد باید بهتر باشد،قدر زندگی و داشته هایش را بیشتر می داند،به کسانی که دوستشان دارد فکر می کند و دوست دارد در کنارشان باشد،در این لحظات بعضی ها دوست دارند تنها باشند ولی در بعضی ها نیاز به یک دوست یا همدم واقعی و قابل اعتماد بیشتر احساس می شود و در این هنگام است که سر صحبتها و رازها باز می شود که در این مورد می بایست احتیاط کرد و هوشیار بود.

پسرم در پس هر دلتنگی لذتی نهفته است که باید کشفش کنی ،آن لذت  انرژی و انگیزه ی روزهای آتی تو خواهد بود.

... و من امشب کمی دلتنگم، دلتنگ خودم،دلتنگ تو و روزهایی که پیش رو داریم.

حس اول

بعد از بیست جلسه فیزیو تراپی زانوهایم، فیزیوتراپیست معالجم یک جلسه لیزر را به عنوان اشانتیون به من پیشنهاد کرد.وقتی روی تخت نشستم فیزیوتراپیست عینکی را به من داد و از من خواست که آن را روی چشمانم بگذارم.وقتی عینک را روی چشمانم گذاشتم هیچ چیزی را ندیدم به غیر از نور لیزری که مستقیماً زانوهایم را نشانه گرفته بود. حس عجیبی بود ندیدن و احساس کوری کردن در صورتی که چشمانت باز بود و می دانستی که می توانی ببینی هر چند گهگاهی با شیطنت هایی که می کردم از بالا یا پایین عینک، از حس دیدن بیشتر و بیشتر لذت می بردم.

حس بینایی و قدرت دیدن با وجود چشمانی زیبا نعمت بزرگی است که باید قدرش را دانست.

پس رامان جان سعی کن همیشه قدر چشمان زیبایت را بدانی، خوب ببینی و خوب دیدن را بیاموزی. 

هم آغوشی با خدا

درک خیلی از چیزای زندگی که با حواس پنج گانه مون قابل درک نیست در حد شناخت از همون چیزایی است که با حواس پنجگانه برامون قابل درکه.البته کیفیت زندگی و تخیل هم می تونه به درک و لذت از اون چیزا در حد همون شناخته کمک کنه ولی بازم با همون محدوده ی شناخت و احساسمون و کیفیتش در ارتباطه.آقا فیله دنیایی است که توش داریم زندگی می کنیم و هر بار در تاریکی ذهنمون داریم یه بخش کوچیکش رو کشف می کنیم و می فهمیمش. به خاطر همینه که توی خواب پا رو فراتر می زاریم و با کمک ابزارهایی چون حواس پنج گانه و تخیل و شناخت و کیفیت زندگی خوابی رو می بینیم که بازم در حد شناخت و درک دنیایی است که توش داریم زندگی می کنیم و بیشتر از اون نیست چون قدرت و علمش رو نداریم.ولی با تمام این اوصاف خوبه که با کمک همین چیزایی که داریم چشمامون رو ببندیم و با آرامش، از شناختی که نسبت به اطرافمون داریم تو یه لحظه پرواز کنیم و انرژی بگیریم.

حدوداً یک ماه پیش وقتی از خواب بیدار شدم انرژی مضاعفی داشتم،سرحال و قبراق.. انرژی که حاصل هم آغوشی با خدا بود.توصیف اون لحظه خیلی سخته ، ولی اینقدر رو می تونم بگم که تمام شب رو در آغوش خدا و در میان ابرها و چیزای لطیفی که به عقل من مثل پنبه نرم بودند به صبحی رسوندم که نتیجه اش یک روز خوب و پر انرژی بود.

هم آغوشی با خدا باعث شد که به آغوشهای تاثیرگذار و خیلی از احساساتی که مجال بروز رو نداشتند فکر کنم.به ایرانیهایی پر احساس که کمتر احساساتمون رو نشون میدیم و فکر می کنیم خیلی از اونا فقط برای حریم های خصوصیمون طراحی شده اند یا بلد نیستیم احساساتمون رو نشون بدیم یا اگر بلدیم روش و زمان بروزش رو نمی دونیم که با تمام وجود، کسانی رو که دوستشان داریم در آغوش بگیریم، دستشان را به هنگام همدردی بفشاریم،اشک های کسی که روبرومون داره گریه میکنه رو با دستامون پاک بکنیم شاید تسکینی باشه بر دردهاش، وقتی گریه مون گرفت راحت گریه کنیم ، بخندیم، راحت فریاد بزنیم و... برای همینه که وقتی صحنه های پر از احساس و زیبای فیلم های خارجی رو می بینیم تو دلمون غبطه می خوریم فکر می کنیم که ما هم از این احساسات زیبا داریم و داشتیم اما بلد نیستیم یا نبودیم که بروزش بدیم. هر چند می دونم که شرایط اجتماعی و عرف جامعه مون هم در عدم بروز احساساتمون بی تاثیر نبوده به اضافه ی تربیت خانوادگیمون.برا همینه که تو بروز احساساتمون تو خیلی جاها خجالت میکیشیم یا حواسمون به اطرافمونه.ولی اطمینان دارم که خارجی ها در بروز احساساتشون از ماها خیلی جلوترند و راحت برخورد می کنند ولی ماها وقتی یه نقبی به گذشته مون بزنیم پریم از احساساتی که هنوز مجال بروز نداشتند یا بهشون این فرصت رو ندادیم و تو همون خلوت خودمون مثل خوره تو ذهنمون موندن و شدن یه حسرتی که دیگه دارن فراموش میشن.حسرتی که شاید یه روزی تسکین میشد.

وقتی رامان رو با تمام وجود تو آغوشم گرفتم و می گیرم، لذتبخش ترین آغوش زندگیم رو تجربه کردم و می کنم.پس رامان جان توی بروز احساساتت تو همون لحظه شک نکن و باهاش راحت و درست برخورد کن. به قول سهراب بگذار که احساس هوایی بخورد.

من به این جهان آمده ام تا نگهبان خواب تو باشم

هاروکی موراکامی نویسنده ی ژاپنی با شناختی که از موسیقی جاز داشت نوشتن را آغاز کرد . در آن موقع تنها فکری که به ذهن او رسید این بود که مثل نواختن یک آلت موسیقی، رمانهایش را بنویسد و آن موسیقی که می دانست را به نوشته تبدیل کند و اینگونه سبک نویسندگی اش شکل گرفت.او معتقد است که چه با موسیقی سر و کار داشته باشیم و چه داستان، مهم ترین موضوعات ریتم و آهنگ کار، ملودی ، هارمونی و در نهایت بداهه پردازی آزادانه است.

قبل از اینکه رامان به دنیا بیاید می دانستم که دانستن لالایی برای آرام کردنش به هنگام خواب مناسب است اما به غیر از زمزمه های مختصری که شنیده بودم چیزی از لالایی ها نمی دانستم . در واقع هیچ وقت به لالایی ها آنقدر جدی فکر نکرده بودم تا اینکه بعد از تولد رامان و در همان روزهای اولیه خلا ندانستن لالایی را حس کردم و مجبور شدم فی البداهه برایش بخوانم و  این را بر وزن آهنگ تیتراژ شروع "علی کوچولو" *خواندم:

رامان     کوچولو          این  مرد  کوچک

اینجا     خوابیده          گریه     می کنه

 شیرش و خورده          لالی    می کنه

 لالا     لالا      لا          لالا     لالا     لا

 بداهه پردازی آزادانه کارساز و تاثیرگذار شد. شعر از درون ذهن من کانال زد و آزادانه از آن خارج شد و من خودم را به جریان خارج شدن شعر سپردم.آهنگ درون ذهن که از کلمات پشتیبانی می کند با هارمونی کاملتر شد.کلمات را سعی کردم به درستی در کنار هم بچینم تا با ریتم جملات هماهنگ باشد و ملودی را شکل دادم و با یک ریتم خوب و طبیعی و پایدار آن را خارج کردم و اینگونه لالایی خوان شدم که برای رامان آرامش بخش و خوشایند بود هر چند که اطمینان داشتم که کلمات را نمی فهمد اما ریتم ، ملودی ،هارمونی و بداهه پردازی آزادانه شگفت انگیز بودند و از آنها لذت می برد و من فهمیدم که ریتم ، ملودی ،هارمونی و بداهه پردازی آزادانه نه تنها برای کودکان بلکه برای ما تا لحظه ی مرگ لذت بخش است و با ما همراه خواهند بود و ما نیز گاهاً با آنها به خواب می رویم.

 بعدها از همین روش لالایی های دیگرم شکل گرفت و بر وزن آهنگ هایی چون سلطان قلبها، جان مریم و...لالایی خواندم.البته کتاب خوبی را هم با نام پرنیان و آب –با لالایی تا سرزمین خواب- مادرانه هایی از ثریا قزل ایاغ- نشر چشمه خریداری کردم که لالایی های خوبی دارد و آنها را نیز برای رامان می خوانم.

پسرم از اینکه به من پدری می آموزی ممنوم پس رامان جان تو هم سعی کن ملودی هایی که دوستشان داری را همیشه زمزمه کنی و لذت ببری چرا که روزی به کارت خواهند آمد.   

*"علی کوچولو "نام انیمیشنی با تکنیک فتورمان  در زمان کودکی ام می باشد.

شکنجه درمانی

بیشتر از دو هفته است که به خاطر زانوهام میرم فیزیوتراپی. چون اولین بارم بود، برام جذاب بود بدونم که فیزیوتراپی چیه و چگونه است. به هر حال یه تجربه ی تازه بود. وصل کردن جریان برق به محل درد و واردکردن انواع امواج الکتریکی به همراه شدت جریان برقی که فیزیوتراپیست کنترل میکنه تا برای بیمار قابل تحمل باشد. وقتی شدت جریان برق زیاد می شد با عکس العملی که ناشی از درد بود سعی میکردم به فیزیوتراپیست بفهمونم که شدت جریان موج رو کمتر کنه و اونم این کارو میکرد. به هر حال برای من بیمار، درمان خوبی بود و فیزیوتراپیست داشت با این کارش مردم رو درمان می کرد.

 دو نفر دستاشو گرفته بودند که زمین نخوره. یه نفر جلوتر از همه می رفت.چشماشو به همراه هر دو دستش بسته بودند و از میان درهای بزرگ آهنی و راهروهای تاریک اونو هدایت میکردند تا به اتاقی برسه که اونجا صندلی مخصوص انتظارشو می کشید.اون بیچاره نمی دونست که کجا میره و تا چند لحظه ی دیگه قراره چه بلایی سرش بیاد. اونو رو صندلی نشوندن و دستا و پاهاشو محکم به صندلی بستن و کلاهک مخصوص رو که به سیمی وصل بود روی سرش گذاشتند و بعد از چند لحظه و برقراری شدت جریان الکتریکی، صدای فریاد ناشی از دردش شنیده شد. اون تازه متوجه شده بود که اونو روی صندلی برقی مخصوص شکنجه نشونده بودند.

 اینها تجسم چند روزه ی منه که دارم فیزیوتراپی میکنم. شدت جریان الکتریکی برای من درمان و برای دیگری شکنجه است. دنیا پر است از این تضادها که برای یکی حکم درمان را دارد و برای دیگری حکم درد و رنج. تضادهایی که آدمها اونارو کنترل می کنند.

 پس رامان جان تو هم سعی کن کنترل کننده ی خوبی باشی و تعادل در زندگی رو فراموش نکنی. چون اگه همه ی آدمها میتونستند تعادل زندگی روی کره ی خاکی رو کنترل کنند، همه جا سرشار از صلح و آرامش میشد. شاید بگی که این حرفها برای تو زوده اما فکر میکنم دونستن اون، از همین حالا برای کودکان فردا لازمه.

یازدهم مرداد و سه کیلو و دویست گرم

بعد از تقریباً چهل هفته انتظار بالاخره رامان یازدهم مرداد هشتاد و هشت در بیست و پنج دقیقه ی بامداد یکشنبه با وزن سه کیلو و دویست گرم  و قد پنجاه و یک سانتیمتر به دنیا اومد.تاکید می کنم یازدهم مرداد و سه کیلو و دویست گرم، برای اینکه فراموش نکنم که دونستن سن و وزن کسایی که برای ما عزیزند لازمه.

اون شب وقتی مادرم مریض شد و اون رو به بخش اورژانس بیمارستان بردم ، پزشک شیفت بعد از معاینات از من سن و وزن مادرم رو پرسید که نمی دونستم، هر چند پس از مکثی طولانی و کلی فشار آوردن به ذهنم ، حدودی یه چیزی گفتم. بعد از گذشت اون شب تازه فهمیدم که بین ما چقدر فاصله افتاده ، فاصله ای به اندازه سن و وزن آدمها...

 پس من سعی میکنم وزن و سن و روز تولد رامان رو فراموش نکنم .

پدر و پسر

با خودم قرار گذاشته بودم که بعد از تولد پسرم رامان و البته روز تولدش یعنی یازدهم مرداد هشتاد و هشت یه وبلاگ به اسمش ثبت کنم که نشد .چون بعد از تولدش فرصت مناسبی پیش نیومد که بخوام روی اون تمرکز کنم، تا اینکه بعد از دو ماه و سیزده روز از روز تولدش و با تاخیر تونستم روز پنج شنبه بیست و سوم مهرماه وبلاگ پدر و پسر رو ثبت کنم. اول میخواستم وب رو به اسم رامان ثبت کنم که بلاگفا این اجازه رو نداد و به این اسم قبلاً وبلاگی ثبت شده بود.بعد از کلی فکر کردن این اسم رو براش ثبت کردم. همونطور که بالای سمت چپ وب درباره ی وبلاگ نوشتم فعلاً قراره اینجا پدر از تجربه های زندگی بنویسد ، از تمرین دوباره زندگی کردن در کنار پسرش ، اندیشیدن ،علاقه ها، لذت ها ، آموختن ها و ثبت و پایش مراحل رشد فرزندم که پسر نیز در آنها سهیم خواهد بود.به امید روزی که پسر نیز آنرا ادامه دهد.

در روزنگارهای پدر و پسر سعی می شود ، که هر هفته یک پست ،کوتاه و مفید نوشته شود.