کاش همه ی ما خواب بودیم
کاش همه ی ما مثل تو خواب بودیم و زشتیهای دنیا رو نمی دیدیم.
می فهمی وقتی با ترس و لرز زندگی کنی چقدر تو را از خود واقعی ات دور می کنند و تو فاصله می گیری از درونت که چیز دیگری است و چقدر زشت می نمایاندت...می دانی؟....خودت نباشی..خودت نیستی..اما خود خودت آن را نمی خواهد.
چند هفته ای بود که طرح جمع آوری ماهواره ها عملی شده بود و محله ی ما یکی از گزینه ها برای جمع آوری ماهواره...خیلی ها با پنهان کردن دیش و متعلقاتش خود واقعی شان را پنهان کردند و با خیال راحت و سربلند و مغرور به دور چوبه ی دار ایستاده و لحظه ی سرنگونی مجرمان را می نگریستند.
زیاد اهل ماهواره دیدن نبودم چون فرصتش را هم نداشتم اما برنامه های فرهنگی و هنری و گاهاً اخبارش را دوست داشتم....کوک،تماشا،آپارات و از نزدیک از بوق فارسی و شباهنگ از بوق امریکا و کانالMEZZO از برنامه های مورد علاقه ام بودند .
یک روز قبل از آن اتفاق با شوخی به همسرم گفتم بیا یه دل سیر ماهواره نگاه کنیم که فردا نوبت ما خواهد شد. یه ربع بیشتر نگاه نکردیم....حس درونی ام که پر بود از اعتماد به نفس به من اجازه ی جمع آوری ماهواره ام را نمی داد. روز پنج شنبه بیستم مرداد نود حول ساعت یک ونیم ظهر وقتی از محل کارم به خانه رسیدم روی پشت بام خانه بودند و مشغول کندن ماهواره ها ..ماشینم را گوشه ای پارک کردم و من هم با ناظرانی که اکثراً سربلند بودند از جمع آوری ماهواره هایشان از قبل، مشغول نگاه کردن جمع آوری ماهواره ها شدم...بعد از پایین آمدن دیش من و تعدادی از همسایه ها ناخودآگاه با خود گفتم: گیرم که می کنید..گیرم که می برید...با ریشه چه می کنید؟
کاش همه ی ما مثل رامان عزیز که آن لحظه خواب بود ؛خواب بودیم و زشتیهای دنیا رو نمی دیدیم.
رامان عزیز،
با این امید که وقتی بزرگ شوی در سرزمینم کنار تو زندگی بدون ترس و لرز را تجربه کنم و از آرامشت با خیال راحت لذت ببرم.
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم