همسرم از من خواست ماجرایی را که نیمه های شب بیستم دیماه به نگارش در آورده را در پدر و پسر منتشر کنم و من نیز چنین کردم، آنچه می خوانید نوشته اوست .
«ساعت 2 شب بود که من و همسرم با گریه های رامان از خواب بیدار شدیم.همسرم رامان را برایم آورد تا به او شیر بدهم او را در حالی که چشمانش بسته بود در آغوش گرفتم و مشغول شیر دادنش شدم.خسته بودم و خوابم می آمد. چندبار سینه ام را رها کرد و من هر بار آن را در دهانش می گذاشتم.از فرط خستگی ناچار شدم که در حال قدم زدن و ایستاده به او شیر دهم تا اینکه پس از گذشت لحظاتی در آغوشم به خواب رفت. خواستم او را به تختخوابش ببرم که بیدار شد و من با عصبانیت دوباره سینه ام را در دهانش گذاشتم ، بعد از چندبار مکیدن،دوباره گریه کرد و من با عصبانیت سرش داد زدم که بخواب.برای یک لحظه رامان آرام شد و نگاهی به من کرد که هیچ وقت آنرا فراموش نمی کنم، پس از آن بلافاصله با صدای بلند گریه کرد.همسرم از خواب بیدار شد و رامان را در آغوش گرفت و پستانک را در دهانش گذاشت اما فایده ای نداشت.در آن لحظه خواب از سرم پریده بود ، نگاه رامان جلوی چشمانم بود.رامان همچنان گریه می کرد تا اینکه او را از همسرم گرفته و در آغوشم فشردم و سینه ام را در دهانش گذاشتم . بعد از چند دقیقه خوابید .او را بوسیدم اما دوباره بیدار شد و گریه کرد، پستانک را در دهانش گذاشتم و او را روی پاهایم دراز کردم. در تمام این لحظات بغض گلویم را می فشرد می خواستم فریاد بزنم.از کاری که کرده بودم ناراحت و پشیمان بودم . در آن لحظات از خدا خواستم که به من صبر و استقامت بدهد، مادری صبور ، مهربان و مقاوم باشم، که بتوانم لیاقت کلمه ی مادر بودن را داشته باشم.آن شب با خودم عهد کردم که هیچ وقت سرش داد نزنم. بچه ها در این سن وسال معصوم اند و به غیر از توجه و محبت کردن چیزی از ما نمی خواهند. فقط باید صبور و مهربان بود.رامان آن شب خوابید.اما من خوابم نبرد. می خواستم گریه کنم. بغض لعنتی لحظه ای مرا رها نمی کرد.آن لحظه ی نگاه کردن که حالتی خاص داشت مدام جلوی چشمانم بود.به آشپزخانه رفتم و شروع کردم به نوشتن، ساعت سه و پانزده دقیقه نیمه شب بود . بغض رهایم کرد و در حالی که می نوشتم اشک از چشمانم سرازیر شد.رامان جان از این پس سعی می کنم که هیچ وقت سرت داد نزنم ، عصبانی نشوم و در حقت کوتاهی نکنم.پسر عزیزم امیدوارم مرا بخشیده باشی.»
.... خیلی وقتها بچه ها با نگاهشان به ما منظورشان را می فهمانند و این خصلت تمامی آدمهاست.نگاه بزرگ و کوچک نمی شناسد، زشت و زیبا نمی شناسد، خودش را نمی خورد، برعکس زبان، صادق است و حرفش را می زند و همیشه حرفی برای گفتن دارد.بچه ها کلماتی را که نمی توانند درک و بیانش کنند و آنچه را که نمی توانند به زبان بیاورند را با نگاه می زنند ، اما آدم بزرگا کلماتی که درک می کنند اما نمی توانند به زبان بیاورند یا کاری که دوست ندارند انجام دهند یا برعکس دوست دارند انجام دهند را با نگاه می زنند. ما آدم بزرگا با نگاهمان به دیگران می فهمانیم که عاشقش شده ایم، دوستش داریم، حسادتش را می کنیم، از او بدمان می آید،از دستش ناراحت شده ایم، از بی احترامی هایش دلخوریم، از او نفرت داریم، از رفتار ، گفتار و کردارش خوشمان نمی آید، از بحثی که می کند بدمان می آید و برعکس گاهاً خوشمان می آید، ازدیدنش خوشحالیم و.... و با جاری شدن اشک پاک می شویم و با بستن چشم سکوت می کنیم اما هیچ وقت فراموش نمی شویم. همه ی ما نگاههای خوب و بد زندگیمان را کم و بیش به یاد داریم.
پس رامان جان نگاههای دوست داشتنی و تاثیر گذار همراه با خاطرات خوب خودت و دیگران در زندگی ات را فراموش نکن و از آنها یاد کن و در مقابل نگاههایی که دوستشان نداری با چشمانت سکوت کن چون هیچگاه نگاه فراموش نمی شود.