می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

رامان: مامان چرا همه ی بچه ها تو رادیو هفت* میگن می خوان دکتر بشن؟

مادر: خوب تو دوست داری چه کاره بشی؟

رامان: پلیس..من می خوام پلیس بشم.


*رادیو هفت نام برنامه ای است از شبکه آموزش،که شبها پخش می شود و برنامه ی مورد علاقه خانواده ی ماست و آیتمی دارد که گفتگو با کودکان زیر پنج الی شش سال است و  اینکه می خواهند چکاره شوند، یکی از سوالهایی است که گاهاً از آنها پرسیده می شود .


روز مادر


مادر: فردا روز مادره

رامان: مادر!؟...بیسکوییت مادر؟!

مادر: نه..روز مادر

رامان: نه...نه...بیسکوییت مادر نه...بیسکوییت مادر نه.

مادر: عزیزم فردا روز مامانیه... روز مامان...چی واسم می خری؟

رامان: فصل بهار*

*اسم همسرم


فرشته ی کوچولو


مادر:بیا بخواب فرشته کوچولو

رامان:فرشته چه جوریه؟چه رنگیه؟

مادر:فرشته ها سفیدند،آبی اند،صورتی اند

رامان:آها

مادر:فرشته ها مثل تواند و دو تا بال کوچولو هم دارند.

رامان:آها

مادر:حالا بیا بگیر بخواب

و فرشته ی کوچولو به بالهایی که نداشت فکر کرد و خوابید.

و مادر  هم به تمام فرشته های  دوران کودکی اش،که در قصه ها و کارتون ها شنیده و دیده بود ،فکر می کرد و این قصه همچنان ادامه دارد.

نگاهی که هیچ وقت فراموش نمی کنم

همسرم از من خواست ماجرایی را که نیمه های شب بیستم دیماه به نگارش در آورده را در پدر و پسر منتشر کنم و من نیز چنین کردم، آنچه می خوانید نوشته اوست .

 «ساعت 2 شب بود که من و همسرم با گریه های رامان از خواب بیدار شدیم.همسرم رامان را برایم آورد تا به او شیر بدهم او را در حالی که چشمانش بسته بود در آغوش گرفتم و مشغول شیر دادنش شدم.خسته بودم و خوابم می آمد. چندبار سینه ام را رها کرد و من هر بار آن را در دهانش می گذاشتم.از فرط خستگی ناچار شدم که در حال قدم زدن و ایستاده به او شیر دهم تا اینکه پس از گذشت لحظاتی در آغوشم به خواب رفت. خواستم او را به تختخوابش ببرم که بیدار شد و من با عصبانیت دوباره سینه ام را در دهانش گذاشتم ، بعد از چندبار مکیدن،دوباره گریه کرد و من با عصبانیت سرش داد زدم که بخواب.برای یک لحظه رامان آرام شد و نگاهی به من کرد که هیچ وقت آنرا فراموش نمی کنم، پس از آن بلافاصله با صدای بلند گریه کرد.همسرم از خواب بیدار شد و رامان را در آغوش گرفت و پستانک را در دهانش گذاشت اما فایده ای نداشت.در آن لحظه خواب از سرم پریده بود ، نگاه رامان جلوی چشمانم بود.رامان همچنان گریه می کرد تا اینکه او را از همسرم گرفته و در آغوشم فشردم  و سینه ام را در دهانش گذاشتم . بعد از چند دقیقه خوابید .او را بوسیدم اما دوباره بیدار شد و گریه کرد، پستانک را در دهانش گذاشتم و او را روی پاهایم دراز کردم. در تمام این لحظات بغض گلویم را می فشرد می خواستم فریاد بزنم.از کاری که کرده بودم ناراحت و پشیمان بودم . در آن لحظات از خدا خواستم که به من صبر و استقامت بدهد، مادری صبور ، مهربان و مقاوم باشم، که بتوانم لیاقت کلمه ی مادر بودن را داشته باشم.آن شب با خودم عهد کردم که هیچ وقت سرش داد نزنم. بچه ها در این سن وسال معصوم اند و به غیر از توجه و محبت کردن چیزی از ما نمی خواهند. فقط باید صبور و مهربان بود.رامان آن شب خوابید.اما من خوابم نبرد. می خواستم گریه کنم. بغض لعنتی لحظه ای مرا رها نمی کرد.آن لحظه ی نگاه کردن که حالتی خاص داشت مدام جلوی چشمانم بود.به آشپزخانه رفتم و شروع کردم به نوشتن، ساعت سه و پانزده دقیقه نیمه شب بود . بغض رهایم کرد و در حالی که می نوشتم اشک از چشمانم سرازیر شد.رامان جان از این پس سعی می کنم که هیچ وقت سرت داد نزنم ، عصبانی نشوم و در حقت کوتاهی نکنم.پسر عزیزم امیدوارم مرا بخشیده باشی.»

 .... خیلی وقتها بچه ها با نگاهشان به ما منظورشان را می فهمانند و این خصلت تمامی آدمهاست.نگاه بزرگ و کوچک نمی شناسد، زشت و زیبا نمی شناسد، خودش را نمی خورد، برعکس زبان، صادق است و حرفش را می زند و همیشه حرفی برای گفتن دارد.بچه ها کلماتی را که نمی توانند درک و بیانش کنند و آنچه را که نمی توانند به زبان بیاورند را با نگاه می زنند ، اما آدم بزرگا کلماتی که درک می کنند اما نمی توانند به زبان بیاورند یا کاری که دوست ندارند انجام دهند یا برعکس دوست دارند انجام دهند را با نگاه می زنند. ما آدم بزرگا با نگاهمان به دیگران می فهمانیم که عاشقش شده ایم، دوستش داریم، حسادتش را می کنیم، از او بدمان می آید،از دستش ناراحت شده ایم، از بی احترامی هایش دلخوریم، از او نفرت داریم، از رفتار ، گفتار و کردارش خوشمان نمی آید، از بحثی که می کند بدمان می آید و برعکس گاهاً خوشمان می آید، ازدیدنش خوشحالیم و.... و با جاری شدن اشک پاک می شویم و با بستن چشم سکوت می کنیم اما هیچ وقت فراموش نمی شویم. همه ی ما نگاههای خوب و بد زندگیمان را کم و بیش به یاد داریم.

 پس رامان جان نگاههای دوست داشتنی و تاثیر گذار همراه با خاطرات خوب خودت و دیگران در زندگی ات را  فراموش نکن و از آنها یاد کن و در مقابل نگاههایی که دوستشان نداری با چشمانت سکوت کن چون هیچگاه نگاه فراموش نمی شود.   

من درد می کشم، پس بهشت زیر پای من است.

وقتی کلمه ی بهشت رو می شنویم ،تصویری توی ذهن ما شکل می گیره که از بچگی توی ذهن ما ساختن یا توی کتابای دینی مون خوندیم .یه چیزی مثل یه باغ سرسبز پر از میوه و یه رودخونه با آبی زلال پر از آرامش که میشه بهترین صداها رو اونجا شنید.بهترین زیبایی ها رو اونجا دید .بهترین بوها رو اونجا بویید. بهترین مزه ها رو اونجا چشید و بهترین چیزها رو لمس کرد.جایی که فنا ، نابودی ، بیماری و پیری و.. معنی نداره.اگه چشمامون رو ببندیم می تونیم بهشت رو در همین قد و قواره ی ذهنمون و کیفیت بهترین چیزهایی که دیدیم،شنیدیم،خوردیم،بوییدیم،لمس کردیم،بفهمیم و حس کنیم.اینکه آیا بهشتی وجود داره یا نه؟ و اینکه آیا در همین حد حسی ایه که ما می فهمیمش؟رو اگه کاریش نداشته باشیم، با تمام اون چیزایی که حسشون می کنیم و با شنیدن کلمه اش تصویر زیبایی تو ذهنمون حک میشه، بدون تعارف باید گفت که بهشت زیر پای مادران است.  جمله ای که کلیشه ای شده و ما مردها هم بعضی وقتا از اون برای طعنه ، کنایه و شوخی به خانمها استفاده می کنیم.

اون شب که قرار بود رامان به دنیا بیاد به اتفاق مادرم توی حیاط بیمارستان جلوی درب و نزدیک پنجره های کوچک بخش زایمان قدم میزدیم و به صدای داد و فریاد های زنانی که قرار بود برای اولین بار مادر بودن رو تجربه کنند و یا دوباره مادر بشن رو می شنیدیم. مادرم با شنیدن صداها چشمانش پر از آب شد و بغض برای اون لحظاتی که خودش اونو تجربه و حس کرده بود گلویش رو فشرد.صداهایی که شنیده میشد ناشی از درد بسیار زیادی بود که میشد پشت اون پنجره ها حسش کرد. فریادهایی که اغلب، خدا یا مادرانشون رو برای کاهش درد صدا میزدند.صداهایی که ذره ذره اش رو حس کردم که یقین پیدا کنم که بهشت با همون قد و قواره و تصویرش که توی ذهنم نقش بسته زیر پای مادران واقعی است.مادرانی که ارزش معجزه شان را می دانند و برای رشد و نزدیک شدن فرزندانشان به عیار انسانیت تلاش می کنند و زنان بسیاری را می شناسند که می توانند بچه ای به دنیا بیاورند اما بچه های انگشت شماری را می شناسند که مادرانی به تمام معنا داشته باشند.  

رامان جان وقتی کاری کردی که باعث دل آزردگی مادرت شدی و مادرت را به یاد درد زایمانی انداختی که هنگام تولدت داشته ، آن درد را بفهم و  بدان که بیخود نگفته اند که بهشت زیر پای مادران است.پس به مادران احترام بگذار.