خانه ای که همه چیزش بالاست

یک سال بیشتر است که خانه ی ما خیلی از چیزهایش بالاست و دیگر نشانی برای کریستف کلمب، برای کشف قاره ی امریکایش ندارد.

کتابها ، سی دی فیلمها و موسیقی ، جعبه دوخت و دوز ،تعدادی از  ظرف و ظروف ها،گلدانها،مجسمه ها ، قاب عکس ها،جعبه ی دستمال کاغذی،آباژور،شمعدانی ها، وسایل تزیینی که روزی با عشق خریداری شده اند،کاغذهای لول شده ی طراحی،جعبه ی بدلیجات،سبد ماشین های ریش تراش،دو عدد کیف کوچک دستی ،کلاه حصیری کوچک دوران کودکیم،دسته گل خشک شده ی دوران عقد،دستگاه فشارسنج و قند خون ،کیف دستی وسایل اصلاح سر و..خیلی از خاطراتمان از وقتی که کریستف کلمب تصمیم به کشف قاره ی امریکا کرد این روزها آن بالا بالاها جا خوش کرده اند.روی سقف کمدها ...

 کریستف کلمب را دنبال نخود سیاه فرستادیم و او فعلاً با صندلیها ،مبلها ، پیانو ،کشوهای خالی ،کمدهایی که با روبان صورتی گره خورده و باز نمی شوند،تختخواب،کابینت ها که گهگاهی با ریختن محتویاتشان و  ظرفهای داخلشان،دل رابینسون کروزها را در جزایر تنهایی شان سیر می کند و خیلی چیزهای دیگر که نمی توان برایشان آن بالاها جا خوش کرد سعی در کشف قاره ی ناشناخته ی امریکایش دارد.

می دانم که کریستف  کلمب حالا حالاها ول کن نیست و اگر خوب به جودی ابوت برسد روزی لنگش دراز شده و بالاخره  قدش به همه جا می رسد و همه چیز را به همراه قاره ی امریکا و شاید چند قاره ی دیگر کشف می کند. همیشه کشف اولین ها لذت بخش است.

کریستف کلمب کوچک من هر روز کشف می کند و من بالای تخت او می ایستم و به خاطر ایده ی زیبای فیلم انیمیشنم در آینده از او تشکر می کنم.گوشی تلفن را برداشته و به تیم برتون زنگ می زنم و در مورد ایده ی انیمیشنم با هم صحبت می کنیم : تصور کن خانه ای که همه چیزش بالاست و پدر و مادری که از بالا و روی وسایل خانه شان بچه ی شلوغشان را که امانشان را بریده و آن پایین است، کنترل می کنند. تلاش بچه برای دست پیداکردن به وسایل بالا و کنترل مادر و پدر برای اینکه بچه به خودش آسیبی نرساند دیدنی است.چیدمان خانه و ارتباط افراد خانه موقعیت های کمدی و فانتزی جالبی می تواند ایجاد کند.

باید زودتر بخوابم فردا با تیم برتون قرار دارم.تیم برتون از ایده خوشش آمده:«خانه ای که همه چیزش بالاست. »

کاش همه ی ما خواب بودیم

کاش همه ی ما مثل تو خواب بودیم و زشتیهای دنیا رو نمی دیدیم.

می فهمی وقتی با ترس و لرز زندگی کنی چقدر تو را از خود واقعی ات دور می کنند و تو فاصله می گیری از درونت که چیز دیگری است و چقدر زشت می نمایاندت...می دانی؟....خودت نباشی..خودت نیستی..اما خود خودت آن را نمی خواهد.

چند هفته ای بود که طرح جمع آوری ماهواره ها عملی شده بود و محله ی ما یکی از گزینه ها برای جمع آوری ماهواره...خیلی ها با پنهان کردن دیش و متعلقاتش خود واقعی شان را پنهان کردند و با خیال راحت و سربلند و مغرور به دور چوبه ی دار ایستاده و لحظه ی سرنگونی مجرمان را می نگریستند.

زیاد اهل ماهواره دیدن نبودم چون فرصتش را هم نداشتم اما برنامه های فرهنگی و هنری و گاهاً اخبارش را دوست داشتم....کوک،تماشا،آپارات و از نزدیک از بوق فارسی و شباهنگ از بوق امریکا و کانالMEZZO  از برنامه های مورد علاقه ام بودند .

یک روز قبل از آن اتفاق با شوخی به همسرم گفتم بیا یه دل سیر ماهواره نگاه کنیم که فردا نوبت ما خواهد شد. یه ربع بیشتر نگاه نکردیم....حس درونی ام که پر بود از اعتماد به نفس به من اجازه ی جمع آوری ماهواره ام را نمی داد. روز پنج شنبه بیستم مرداد نود حول ساعت یک ونیم ظهر وقتی از محل کارم به خانه رسیدم روی پشت بام خانه بودند و مشغول کندن ماهواره ها ..ماشینم را گوشه ای پارک کردم و من هم با ناظرانی که اکثراً سربلند بودند از جمع آوری ماهواره هایشان از قبل، مشغول نگاه کردن جمع آوری ماهواره ها شدم...بعد از پایین آمدن دیش من و تعدادی از همسایه ها ناخودآگاه با خود گفتم: گیرم که می کنید..گیرم که می برید...با ریشه چه می کنید؟

کاش همه ی ما مثل رامان عزیز که آن لحظه خواب بود ؛خواب بودیم و زشتیهای دنیا رو نمی دیدیم.

رامان عزیز،

با این امید که وقتی بزرگ شوی در سرزمینم کنار تو زندگی بدون ترس و لرز را تجربه کنم و از آرامشت با خیال راحت لذت ببرم.