گوش کن ...صدایش را می شنوی؟صدا نه..فریادش را می شنوی؟ فریادی که من و تو باید بشنویم.شمایی که منشور حقوق شهروندی اش را می نویسی و منی که فکر می کنم فقط منم.
روی ویلچرش نشسته است و حرف می زند و من و تو را فریاد می زند ،تلنگری می زند...هان!
با ویلچرش با آب و تاب از کشوری می گوید که پس از سالها در آنجا لذت سوار اتوبوس شدن را چشیده و آدمهایش زیاد حرف نمی زنند بلکه عمل می کنند درست برعکس ما...آدمهایی که با ترحم به او نگاه نمی کنند بلکه به او احترام می گذارند و نگاهشان سنگین نیست....اما اینجا از بس که شنیده بود که خدا شفاهت دهد انرژی منفی گرفته بود و تصمیم گرفته با ویلچرش ثابت کند که او می تواند ...او می تواند نه در داخل کشورش بلکه در نقطه ای دیگر از کره ی خاکی و مسافت ها دروتر از کشورش درس بخواند...
فریادش را شنیدی..من که شرم می کنم از خودم و از کشورم بابت معلولی که آن طرف دنیا مرا،تو را فریاد می زند که هان بیدار شو.