وقتی کلمه ی بهشت رو می شنویم ،تصویری توی ذهن ما شکل می گیره که از بچگی توی ذهن ما ساختن یا توی کتابای دینی مون خوندیم .یه چیزی مثل یه باغ سرسبز پر از میوه و یه رودخونه با آبی زلال پر از آرامش که میشه بهترین صداها رو اونجا شنید.بهترین زیبایی ها رو اونجا دید .بهترین بوها رو اونجا بویید. بهترین مزه ها رو اونجا چشید و بهترین چیزها رو لمس کرد.جایی که فنا ، نابودی ، بیماری و پیری و.. معنی نداره.اگه چشمامون رو ببندیم می تونیم بهشت رو در همین قد و قواره ی ذهنمون و کیفیت بهترین چیزهایی که دیدیم،شنیدیم،خوردیم،بوییدیم،لمس کردیم،بفهمیم و حس کنیم.اینکه آیا بهشتی وجود داره یا نه؟ و اینکه آیا در همین حد حسی ایه که ما می فهمیمش؟رو اگه کاریش نداشته باشیم، با تمام اون چیزایی که حسشون می کنیم و با شنیدن کلمه اش تصویر زیبایی تو ذهنمون حک میشه، بدون تعارف باید گفت که بهشت زیر پای مادران است.  جمله ای که کلیشه ای شده و ما مردها هم بعضی وقتا از اون برای طعنه ، کنایه و شوخی به خانمها استفاده می کنیم.

اون شب که قرار بود رامان به دنیا بیاد به اتفاق مادرم توی حیاط بیمارستان جلوی درب و نزدیک پنجره های کوچک بخش زایمان قدم میزدیم و به صدای داد و فریاد های زنانی که قرار بود برای اولین بار مادر بودن رو تجربه کنند و یا دوباره مادر بشن رو می شنیدیم. مادرم با شنیدن صداها چشمانش پر از آب شد و بغض برای اون لحظاتی که خودش اونو تجربه و حس کرده بود گلویش رو فشرد.صداهایی که شنیده میشد ناشی از درد بسیار زیادی بود که میشد پشت اون پنجره ها حسش کرد. فریادهایی که اغلب، خدا یا مادرانشون رو برای کاهش درد صدا میزدند.صداهایی که ذره ذره اش رو حس کردم که یقین پیدا کنم که بهشت با همون قد و قواره و تصویرش که توی ذهنم نقش بسته زیر پای مادران واقعی است.مادرانی که ارزش معجزه شان را می دانند و برای رشد و نزدیک شدن فرزندانشان به عیار انسانیت تلاش می کنند و زنان بسیاری را می شناسند که می توانند بچه ای به دنیا بیاورند اما بچه های انگشت شماری را می شناسند که مادرانی به تمام معنا داشته باشند.  

رامان جان وقتی کاری کردی که باعث دل آزردگی مادرت شدی و مادرت را به یاد درد زایمانی انداختی که هنگام تولدت داشته ، آن درد را بفهم و  بدان که بیخود نگفته اند که بهشت زیر پای مادران است.پس به مادران احترام بگذار.