رامان سمت راست من بود،دست در دست هم؛ وقتی زیر آفتاب ظهر تابستان قدم می زدیم برای خرید از سوپر مارکت محله مان و من متوجه ی سایه ام روی رامان شدم پس سعی کردم سایه ام روی رامان بیفتد که نور  و گرمای خورشید آزارش ندهد.

...و اینجا بود که معنی نداشتن  سایه ی پدر بالای سر فرزند را احساس و وزنش را بیشتر فهمیدم.