من تو رو دوست ندارم
دیشب از صبح که زده بودم بیرون تا شیش عصر یه سره بیرون بودم ،حتی واسه ناهار هم نرفتم خونه،وقتی رسیدم خونه،دیدم رامان جواب سلامم رو نداد و وقتی میگفتم بیا پیشم روشو یه طرف دیگه می کرد.تو بغل مادرش بود و همدیگه رو بوس می کردند،گفتم:رامان بیا پیش من و به منم یه بوس بده.
برگشت گفت: من تو رو دوست ندارم.
گفتم: واسه ی چی منو دوست نداری؟
گفت: چون که دیر میای خونه.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 8:55 توسط پژمان علی پور
|
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم