دیشب از صبح که زده بودم بیرون تا شیش عصر یه سره بیرون بودم ،حتی واسه ناهار هم نرفتم خونه،وقتی رسیدم خونه،دیدم رامان جواب سلامم رو نداد و وقتی میگفتم بیا پیشم روشو یه طرف دیگه می کرد.تو بغل مادرش بود و همدیگه رو بوس می کردند،گفتم:رامان بیا پیش من و به منم یه بوس بده.

برگشت گفت: من تو رو دوست ندارم.

گفتم: واسه ی چی منو دوست نداری؟

گفت: چون که دیر میای خونه.