از پدر به پسر(5)

بیست و نهم اسفند هشتاد و هشت، یک روز مانده به عید نوروز ،تو  هفت ماه و هیجده روزه بودی. صبح هنگام وقتی که مادرت برای خرید به بازار رفته بود ، من و تو تنها بودیم که من از تو مراقبت کنم.من ، تو را به اتاق خوابمان بردم و تو را  روی تختمان به پشت گذاشتم . حواسم به تو بود اما  برای یک لحظه برگشتم که لباس مرتب شده ام را داخل کمد بگذارم که با صدای گریه ی شدید تو برگشتم و تو را در حالی که به شکم  از روی تخت به زمین افتاده بودی و گریه می کردی ، دیدم. باور کن زمان برگشتن من به سمت کمد و افتادن تو به زمین چنان کم بود که باور نمی کردم چنین اتفاقی بیفتد. تو را در آغوش گرفتم و برای اولین بار احساس یک  پدر ، به هنگام خطری که فرزندش را تهدید کرده  یا می کند را درک کردم و چقدر این حس درد ناک و غیر قابل توصیف بود.در این لحظه آنچه که به ذهنم خطور کرد  درک حس مطلبی بود که در روزنامه خوانده بودم ،شرح حس و حال لحظاتی که  پدر خانواده به اتفاق فرزند دخترش به بالکن خانه شان رفته بود و دخترش از بالکن به پایین سقوط کرده  بود اما دخترش به شکر خدا زنده بوده. این لحظات را تا پدر نباشی نمی فهمی..از این اتفاق چیزی به مادرت نگفتم و تا امروز که آن را به نگارش در آوردم ، او در مورد آن چیزی نمی دانست.آن روز زیاد بی تابی می کردی  و من فکر می کردم شاید به خاطر افتادنت از روی تخت باشد،مادرت نیز  می گفت: رامان چرا امروز اینجوریه؟....اما حالا او بعد از نگارش شرح ماجرا  و خواندنش می   داند که چه اتفاقی افتاده بوده است.پسرم انسانها در زندگی شان بارهای بار به زمین می خورند و بر می خیزند و اینگونه است که رشد می کنند و پرورش می یابند. پس تو هم به هنگام زمین خوردن در مشکلات و سختیها  برخاستن را بیاموز و شکست ناپذیر باش .البته روی دست یاری من و مادرت حساب کن و بدان که ما هستیم و می توانیم قبل از زمین خوردنت دستت را بگیریم، پس ما را فراموش نکن

از پدر به پسر(4)

زمستان هشتاد و هشت هفتم اسفند ماه به همراه بارش آرام آرام برفی که روی زمین بند نمی شد ، در حالی که  تو چهار روزی به هفت ماهگی ات مانده بود ، جمعه شب من به اتفاق مادرت دیر وقت به دلیل دردی که در سمت راست شکمم و نزدیک به مثانه احساس می کردم و نگرانی از آپاندیس به اورژانس بیمارستان رفتیم و تو را به دایی ات سپردیم. آن شب، شب عجیبی بود  و حکمتی از جانب خدا که قابل تامل بود. بعد از ویزیت دکتر جهت اطمینان  به آزمایشگاه رفته و پس از انجام آزمایش، برای جواب آن می بایست یک ساعتی منتظر می ماندیم. انتظار ما در کنار سایر بیماران مراجعه کننده به ساعتهای اولیه ی بامداد روز هشتم اسفند رسیده بود تا اینکه سر و صدایی از ورودی درب اورژانس سکوت شبانه را شکسته و نگاه تمامی بیماران و همراهان مراجعه کننده را به خودش جلب کرد. صدا درخواست کمک و آوردن ویلچر و برانکارد برای حمل اعضای خانواده ای بود که در یک حادثه ی تصادف به بیمارستان منتقل شده بودند.تعدادی ازهمراهان بیماران برای کمک شتافتند ، مصدومان یکی یکی توسط مردم حاضر در آنجا به داخل ساختمان حمل می شدند. من نیز با دیدن این صحنه ی دردناک ،در حالی که درد خودم را فراموش کرده بودم  به کمک مصدومان رفته و زن نسبتاً جوانی که زخمی شده بود و به نظر زنده می رسید را به اتفاق جوانی دیگر به اورژانس که مسافتش از درب ورودی هم کم نبود ، حمل کردیم. زن جوان در آن حالت بسیار سنگین شده بود جوان پاهایش را گرفته بود و من زیر بازوهایش را .لحظه ی درد ناکی بود. مردم در حمل مصدومان نسبت به نیروهای خدمات بیمارستان عجله ی بیشتری داشتند شاید چنین صحنه هایی برای آنها عادی شده بود. به هر حال ویلچر و برانکارد  با تاخیر به جلوی درب رسیدند اما تقریباً اکثر مصدومان منتقل شده بودند. من و همسرم نگران و مضطرب شده بودیم.خود را نزدیک مصدومان رساندم .از آن خانواده مرد نسبتاً چاق و  میانسالی را روی تخت به صورت دراز کش دیدم که هیچ زخمی روی بدنش مشخص و قابل رویت نبود، پزشک شیفت مرگش را اعلام و در چند ثانیه و به سادگی با کاور زیپ داری به سرد خانه منتقل شد.پس از آن نوزادی را دیدم که دو سه ماهی بیشتر نداشت ، او را نیز به مانند آن مرد میانسال درآن کاور پیچانده و به سردخانه منتقل کردند.جوانی را دیدم که پس از حمل نوزاد به سردخانه، گریه می کرد و می گفت من این نوزاد را حمل کردم ، او در دستان من جانش را از دست داد. بقیه ی اعضای خانواده  را پی گیری کردم ، ظاهراً مصدوم بودند. خیالم از این بابت راحت شد . به هر حال آن شب تا دیر وقت بیمارستان بودیم و صحنه هایی را از نزدیک شاهد بودیم که احساسات ما را برانگیخت تا به خودمان نزدیکتر شویم و در خودمان بازنگری داشته باشیم. آن شب گذشت اما حضورمان را در آنجا حکمتی از خدا دانستیم که می بایست این صحنه ها را می دیدیم و شوکی به ما وارد می شد. از زمانی که تو به دنیا آمده بودی آنقدر درگیر رشد و پرورشت شده بودیم که خودمان را فراموش کرده بودیم، نه اینکه شکر گذار نبوده باشیم نه،بلکه چنین شوکی ما را به خودمان آورد که کمی تامل کنیم. عزیزم فاصله مرگ و زندگی یک لحظه است واین لحظه  آنچنان کم است که با هیچ کمترینی قابل مقایسه نیست. خداوند آنچه را که به ما داده  به راحتی پس می گیرد.پس همیشه شکر گذار آنچه که داری باش و بدان که در اطراف زندگی ات بعضی از اتفاقاتی  که روی میدهد بی حکمت نیستند و تلنگر و تذکری هستند از جانب خدا برای کسانی که دوستشان دارد پس باید  به آنها توجه کرد و در آن تامل کرد تا خودت را بیابی .

از پدر به پسر(3)

کاتب خوبی نیستم، این را از این بابت می گویم که معمولاً  آنچه را که آن لحظه اتفاق می افتد به نگارش در نمی آورم  و بعد از چند روز، خلاصه ی ماجرا را به همراه تاریخ رویدادش در دفترچه ی کوچکی یادداشت می کنم تا بعداً آنرا به شکلی کاملتر به نگارش در آورم. تا اینجا خوب است اما گاهاً پس از چند روز و چند هفته که می خواهم ماجرایی را در دفترچه ی کوچکم  یادداشت کنم شرح جزییات ماجرا را فراموش می کنم و از این بابت تاریخ دقیق شرح بعضی از ماجرا ها نیز از دستم در می رود.هشت روز پیش، یازدهم تیر هشتاد و نه رامان یازده ماهه شده است و من آنچه را که تاکنون می بایست ثبت می شد، با تاخیر  به نگارش در می آورم.اتفاقاتی که در آینده برای رامان می تواند جذاب باشد و برای آیندگانش، به آنها استناد کند و از خاطراتش به نیکی یاد کند.

****

چهل روزه که شدی وزنت چهار کیلو و ششصد گرم بود، دو ماهه وزنت پنج کیلو و هشتصدگرم بود، نه ماه و نیمه که شدی وزنت نه کیلو و هشتصد گرم شد.می توان رابطه ای برای آن پیدا کرد و نتیجه گرفت که تقریباً به تعداد روزهای زندگی ات وزن زیاد می کردی پس سعی کن به مانند افزایش وزنت به افزایش کیفیت روزهای زندگیت بیفزایی. البته بعدها که وزنت به حد لازم رسید آنرا در همان حد نگه دار چرا که  اضافه وزن سلامتی ات را به خطر می اندازد.

راستی! تولدتون مبارک...

دیروز هیجدهم تیر هشتاد و نه روز تولدم بود...هر سال روزهای تولدم ،خودم  رو مرور می کردم و با  یادداشت کردن  تاریخ   همون سال با خودم عهد می کردم که از امسال خیلی از رفتارهای نادرستم رو کنار بزارم و دیگه اونارو تکرار نکنم و اینقدر با خودم کلنجار نرم و اونجوری که دوست داشتم، باشم.. اما دریغ ، هر سال اونی می شد که من نمی خواستم و  این داستان همچنان ادامه داره...

...اما امسال سکوت کردم.

از پدر به پسر(2)

پسرم امروز روز پدر است..فقط به تو می توانم بگویم که پدر بودن کار ساده ای نیست و می دانم که پسر پدر بودن نیز کار ساده ای نیست ولی هر دوی ما فرصت بهتر بودنش را داریم و می بایست به یکدیگر قول دهیم که  برای آن  تلاش کنیم.

من سعی می کنم وقتی بزرگ شدی به تو بیاموزم که مردانه با تنهایی ات کنار بیایی و از آن لذت ببری ، مردانه با مشکلات بجنگی، مردانه عاشق شوی و مردانه گریه کنی و احساساتت را بروز دهی. من از این بابت خیلی سختی کشیدم، پسرم، دوستت دارم.