کاتب خوبی نیستم، این را از این بابت می گویم که معمولاً  آنچه را که آن لحظه اتفاق می افتد به نگارش در نمی آورم  و بعد از چند روز، خلاصه ی ماجرا را به همراه تاریخ رویدادش در دفترچه ی کوچکی یادداشت می کنم تا بعداً آنرا به شکلی کاملتر به نگارش در آورم. تا اینجا خوب است اما گاهاً پس از چند روز و چند هفته که می خواهم ماجرایی را در دفترچه ی کوچکم  یادداشت کنم شرح جزییات ماجرا را فراموش می کنم و از این بابت تاریخ دقیق شرح بعضی از ماجرا ها نیز از دستم در می رود.هشت روز پیش، یازدهم تیر هشتاد و نه رامان یازده ماهه شده است و من آنچه را که تاکنون می بایست ثبت می شد، با تاخیر  به نگارش در می آورم.اتفاقاتی که در آینده برای رامان می تواند جذاب باشد و برای آیندگانش، به آنها استناد کند و از خاطراتش به نیکی یاد کند.

****

چهل روزه که شدی وزنت چهار کیلو و ششصد گرم بود، دو ماهه وزنت پنج کیلو و هشتصدگرم بود، نه ماه و نیمه که شدی وزنت نه کیلو و هشتصد گرم شد.می توان رابطه ای برای آن پیدا کرد و نتیجه گرفت که تقریباً به تعداد روزهای زندگی ات وزن زیاد می کردی پس سعی کن به مانند افزایش وزنت به افزایش کیفیت روزهای زندگیت بیفزایی. البته بعدها که وزنت به حد لازم رسید آنرا در همان حد نگه دار چرا که  اضافه وزن سلامتی ات را به خطر می اندازد.