زمستان هشتاد و هشت هفتم اسفند ماه به همراه بارش آرام آرام برفی که روی زمین بند نمی شد ، در حالی که  تو چهار روزی به هفت ماهگی ات مانده بود ، جمعه شب من به اتفاق مادرت دیر وقت به دلیل دردی که در سمت راست شکمم و نزدیک به مثانه احساس می کردم و نگرانی از آپاندیس به اورژانس بیمارستان رفتیم و تو را به دایی ات سپردیم. آن شب، شب عجیبی بود  و حکمتی از جانب خدا که قابل تامل بود. بعد از ویزیت دکتر جهت اطمینان  به آزمایشگاه رفته و پس از انجام آزمایش، برای جواب آن می بایست یک ساعتی منتظر می ماندیم. انتظار ما در کنار سایر بیماران مراجعه کننده به ساعتهای اولیه ی بامداد روز هشتم اسفند رسیده بود تا اینکه سر و صدایی از ورودی درب اورژانس سکوت شبانه را شکسته و نگاه تمامی بیماران و همراهان مراجعه کننده را به خودش جلب کرد. صدا درخواست کمک و آوردن ویلچر و برانکارد برای حمل اعضای خانواده ای بود که در یک حادثه ی تصادف به بیمارستان منتقل شده بودند.تعدادی ازهمراهان بیماران برای کمک شتافتند ، مصدومان یکی یکی توسط مردم حاضر در آنجا به داخل ساختمان حمل می شدند. من نیز با دیدن این صحنه ی دردناک ،در حالی که درد خودم را فراموش کرده بودم  به کمک مصدومان رفته و زن نسبتاً جوانی که زخمی شده بود و به نظر زنده می رسید را به اتفاق جوانی دیگر به اورژانس که مسافتش از درب ورودی هم کم نبود ، حمل کردیم. زن جوان در آن حالت بسیار سنگین شده بود جوان پاهایش را گرفته بود و من زیر بازوهایش را .لحظه ی درد ناکی بود. مردم در حمل مصدومان نسبت به نیروهای خدمات بیمارستان عجله ی بیشتری داشتند شاید چنین صحنه هایی برای آنها عادی شده بود. به هر حال ویلچر و برانکارد  با تاخیر به جلوی درب رسیدند اما تقریباً اکثر مصدومان منتقل شده بودند. من و همسرم نگران و مضطرب شده بودیم.خود را نزدیک مصدومان رساندم .از آن خانواده مرد نسبتاً چاق و  میانسالی را روی تخت به صورت دراز کش دیدم که هیچ زخمی روی بدنش مشخص و قابل رویت نبود، پزشک شیفت مرگش را اعلام و در چند ثانیه و به سادگی با کاور زیپ داری به سرد خانه منتقل شد.پس از آن نوزادی را دیدم که دو سه ماهی بیشتر نداشت ، او را نیز به مانند آن مرد میانسال درآن کاور پیچانده و به سردخانه منتقل کردند.جوانی را دیدم که پس از حمل نوزاد به سردخانه، گریه می کرد و می گفت من این نوزاد را حمل کردم ، او در دستان من جانش را از دست داد. بقیه ی اعضای خانواده  را پی گیری کردم ، ظاهراً مصدوم بودند. خیالم از این بابت راحت شد . به هر حال آن شب تا دیر وقت بیمارستان بودیم و صحنه هایی را از نزدیک شاهد بودیم که احساسات ما را برانگیخت تا به خودمان نزدیکتر شویم و در خودمان بازنگری داشته باشیم. آن شب گذشت اما حضورمان را در آنجا حکمتی از خدا دانستیم که می بایست این صحنه ها را می دیدیم و شوکی به ما وارد می شد. از زمانی که تو به دنیا آمده بودی آنقدر درگیر رشد و پرورشت شده بودیم که خودمان را فراموش کرده بودیم، نه اینکه شکر گذار نبوده باشیم نه،بلکه چنین شوکی ما را به خودمان آورد که کمی تامل کنیم. عزیزم فاصله مرگ و زندگی یک لحظه است واین لحظه  آنچنان کم است که با هیچ کمترینی قابل مقایسه نیست. خداوند آنچه را که به ما داده  به راحتی پس می گیرد.پس همیشه شکر گذار آنچه که داری باش و بدان که در اطراف زندگی ات بعضی از اتفاقاتی  که روی میدهد بی حکمت نیستند و تلنگر و تذکری هستند از جانب خدا برای کسانی که دوستشان دارد پس باید  به آنها توجه کرد و در آن تامل کرد تا خودت را بیابی .