بیست و نهم اسفند هشتاد و هشت، یک روز مانده به عید نوروز ،تو  هفت ماه و هیجده روزه بودی. صبح هنگام وقتی که مادرت برای خرید به بازار رفته بود ، من و تو تنها بودیم که من از تو مراقبت کنم.من ، تو را به اتاق خوابمان بردم و تو را  روی تختمان به پشت گذاشتم . حواسم به تو بود اما  برای یک لحظه برگشتم که لباس مرتب شده ام را داخل کمد بگذارم که با صدای گریه ی شدید تو برگشتم و تو را در حالی که به شکم  از روی تخت به زمین افتاده بودی و گریه می کردی ، دیدم. باور کن زمان برگشتن من به سمت کمد و افتادن تو به زمین چنان کم بود که باور نمی کردم چنین اتفاقی بیفتد. تو را در آغوش گرفتم و برای اولین بار احساس یک  پدر ، به هنگام خطری که فرزندش را تهدید کرده  یا می کند را درک کردم و چقدر این حس درد ناک و غیر قابل توصیف بود.در این لحظه آنچه که به ذهنم خطور کرد  درک حس مطلبی بود که در روزنامه خوانده بودم ،شرح حس و حال لحظاتی که  پدر خانواده به اتفاق فرزند دخترش به بالکن خانه شان رفته بود و دخترش از بالکن به پایین سقوط کرده  بود اما دخترش به شکر خدا زنده بوده. این لحظات را تا پدر نباشی نمی فهمی..از این اتفاق چیزی به مادرت نگفتم و تا امروز که آن را به نگارش در آوردم ، او در مورد آن چیزی نمی دانست.آن روز زیاد بی تابی می کردی  و من فکر می کردم شاید به خاطر افتادنت از روی تخت باشد،مادرت نیز  می گفت: رامان چرا امروز اینجوریه؟....اما حالا او بعد از نگارش شرح ماجرا  و خواندنش می   داند که چه اتفاقی افتاده بوده است.پسرم انسانها در زندگی شان بارهای بار به زمین می خورند و بر می خیزند و اینگونه است که رشد می کنند و پرورش می یابند. پس تو هم به هنگام زمین خوردن در مشکلات و سختیها  برخاستن را بیاموز و شکست ناپذیر باش .البته روی دست یاری من و مادرت حساب کن و بدان که ما هستیم و می توانیم قبل از زمین خوردنت دستت را بگیریم، پس ما را فراموش نکن