کمی دلتنگی لطفاً!

پسرم

آدمی، گاهی دلتنگ می شود.

به همین سادگی.....

گاهی خواسته یا ناخواسته دلتنگت می کنند،گاهی خودت دلتنگ می شوی،گاهی ناخواسته بدون آنکه فکرش را کرده باشی یا بخواهی چیزهایی می بینی و می شنوی که دلتنگت می کند،گاهی.... این روزها بهانه های دلتنگی بسیارند و متفاوت؛اما این را بدان وقتی که آدمی دلتنگ می شود، خوب فکر می کند، خودش را مرور می کند،بهتر خودش را می شناسد،در بعضی از رفتارها و گفتارهایش تجدید نظر می کند،اخلاق و رفتار درست را می آموزد،دلش به حال خودش می سوزد پس سعی می کند بهتر باشد،تصمیم هایی می گیرد،با خودش عهدهایی می بندد،اگر درست اندیشیده باشد انگیزه اش برای بهتر شدن کیفیت زندگی اش بیشتر می شود،انرژی اش برای ادامه ی زندگی بیشتر می شود،عملکردش در روزهایی که پیش رو دارد باید بهتر باشد،قدر زندگی و داشته هایش را بیشتر می داند،به کسانی که دوستشان دارد فکر می کند و دوست دارد در کنارشان باشد،در این لحظات بعضی ها دوست دارند تنها باشند ولی در بعضی ها نیاز به یک دوست یا همدم واقعی و قابل اعتماد بیشتر احساس می شود و در این هنگام است که سر صحبتها و رازها باز می شود که در این مورد می بایست احتیاط کرد و هوشیار بود.

پسرم در پس هر دلتنگی لذتی نهفته است که باید کشفش کنی ،آن لذت  انرژی و انگیزه ی روزهای آتی تو خواهد بود.

... و من امشب کمی دلتنگم، دلتنگ خودم،دلتنگ تو و روزهایی که پیش رو داریم.

حس دوم

وقتی مادرت خانه نیست بعضی مواقع برای رسیدگی به کارهای خودم در خانه رهایت می کنم و تو می گردی و می گردی و به همه چیز دست می زنی ،خراب می کنی گاهاً صدادار .یعنی وقتی صدایت می آید خیالم راحت است و می دانم مشغولی مگر اینکه بخواهی چیز با ارزشی را خراب کنی ،پس سعی می کنم مانع شوم. اما وقتی بی صدا می شوی میدانم مشغولی ،خراب می کنی اما احتمال خطرات و تلفات بیشتر است.

..می دانم، می دانم اولین بار است که می بینی و کشف می کنی ، می دانم لازم است چیزهایی که دور و برت هستند را لمس کنی و تجربه کنی و بشناسیشان اما...

چهارم مرداد هشتاد و نه روز دوشنبه مادرت خانه نبود ،من رهایت کرده و مشغول کارهایم بودم..بی صدا بودی وقتی به سراغت آمدم گوشه ی آشپزخانه نشسته بودی و دهانت تکان می خورد گویی چیزی در دهانت بود وقتی کنارت آمدم و دهانت را گشودم تکه های سیاهی را بیرون آوردم، با دیدن پای سوسک فهمیدم که مشغول مکیدن سوسک خشک شده ی گوشه ی آشپزخانه بوده ای .مادرت رسید و باقی سوسک را از دهانت خارج کردیم.

پسرم آدمها به طور غریزی و به مرور یاد می گیرند قبل از هر چیز خوردنی، آن را بچشند. اگر از آن خوششان آمد می خورند اما اگر خوششان نیاید از آن نمی خورند. پس خوردنیهای موردعلاقه ات را با چشیدن پیدا کن و از خوردنشان البته به اندازه، لذت ببر . زندگی جشنی است که بدان دعوت شده ای پس از خوراکیهایی که می چشی و می پسندی لذت ببر و خدا را شکر کن و از حس چشایی ات لذت ببر،زبانت را وقتی دندانهایت را مسواک می کنی تمیز کن چرا که هر روز چیزهای جدیدی برای چشیدنشان در انتظار توست.