روزگارم تو تنهایی می گذشت،اما نه اینکه بخوام راستی راستی کسی رو داشته باشم که باهاش دو تا کلمه حرف بزنم،نه.

تا اینکه زد و پارسال توی وسط پایانه(ترمینال)مسافربری غرب تهران حادثه ای برام اتفاق افتاد.

روز تولدم هیجدهم تیر ماه که حالا برای خودش در تاریخ معاصر سیاسی کشورم روز مهمی شده ،یکه و تنها توی پایانه(ترمینال)مسافربری غرب تهران خسته و کوفته روی صندلی نشسته بودم  و برای همان شب بلیط برگشت به شهرستان داشتم.اون روز سه ساعتی زودتر از ساعت حرکتم در پایانه(ترمینال)مسافربری غرب تهران حاضر شدم.پس لابد می تونید حدس بزنید چه جور هاج و واج موندم وقتی کله ی آفتاب به شنیدن صدایی که ظریف هم نبود از اینکه غرق در خستگیم بودم ،از جا پریدم.

می بخشید میشه یه نگاهی به وسایلام داشته باشین تا من میرم دستشویی و بر میگردم.

ها...چنان از جا جستم که انگار صاعقه بهم زده.خوب که چشمامو مالیدم و نگاه کردم. مرد سبیلویی رو دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود.با چشمانی که از تعجب گرد شده بود به این تجلی ناگهانی در روز تولدم خیره شدم.یادتون نره که من از شهرستانی که زندگی می کردم هزار کیلومتر از اینجا فاصله داشتم و این آدمیزاد ،هیچ به نظر نمیومد که راه گم کرده یا از خستگی دم مرگه یا از گشنگی دم مرگه یا از تشنگی دم مرگه و یا از وحشت دم مرگه.هیچ چیزش به مرد گنده ای نمی موند که هزار کیلومتر از شهرستانی که توش زندگی می کرد تو دل این پایانه گم شده باشه.وقتی بالاخره صدام در اومد گفتم:

اشکالی نداره.برید من مواظبشونم.

آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی که با خودش عهد کرده،قرار گرفت،جرات نافرمونی نمیکنه، اینکه آدم روز تولدش باشد و از خودش بخواهد که همین یک روز،بله فقط همین یک روز را خوش بین باشد و دنیا را جور دیگری ببیند انتظار دور از دسترسی نیست.بله همون پارسال را عرض می کنم که درست روز تولدم از خودم چنین خواستم و یک روز را خوش بین شدم. گرچه در اون نقطه ی هزار کیلومتر دورتر از شهرستانم و خطراتی که جلوم ایستاده بود و خوش بینی این روز ، موضوع؛ پاک بی معنی به نظرم آمد،اما خطراتی که می تونست پیش روم باشه یک لحظه هم ذهنم رو رها نکرد .راستش نسبت به اولش که کمی ترسیده بودم، بیشتر نگران شدم و با یادآوری سر و وضعش که به آدم حسابی ها نمی خورد و دیدن وسایلش ،هزار فکر به ذهنم خطور کرد نکنه یه وقت بمبی ،چیزی توی چمدونش باشه و هزار جور فکر دیگه...بله نگرانیهام و فکرام بیشتر شده بود و آدمای اطرافم رو با دقت بیشتری نگاه می کردم که شاید اون برگرده.تا اینکه پس از گذشت زمانی طولانی به همه ی نگرانی هام پایان داد و پیداش شد و اینجوری بود که من با جواد آشنا شدم.

اون سر صحبت و باز کرد و از اینکه من مال کجام و از کجا اومدم و ...و ...پرسید.خیلی طول کشید تا بفهمم که از کجا اومده،جواد پشت سرهم قصه شو تعریف می کرد و از خودش می گفت و انگار هیچ وقت سوالهای توی ذهن منو نمی شنید یعنی اصلاً فرصت سوال پرسیدن رو نمی داد.فقط چیزهایی رو که جسته و گریخته و سرهم کرده از دهنش می پرید ،کم کم همه چیز رو برای من آشکار کرد.اینکه اسمش جواده و شهرتش احمدی و ...با شنیدن اسم جواد اونچه که به ذهنم خطور کرد این بود که حتماً ریگی به کفشاش داره اما نه...امروز قراره که من خوش بین باشم.اون گفت که راننده ی ماشین سنگینه و داشته بار رو به شمال ایران می برده که تصادفی میشه و ماشینه فرار می کنه و اون نگه میداره و  میاد که مصدوم رو نجات بده که مردمای روستا می ریزن سرشو و می زننش و بعدم بازداشت و زندانی میشه و یه هفته ای تو زندون میمونه و حالا هم هیچ پول و پلاسی نداره و این چمدون کهنه و قدیمی مستطیل شکل رو هم مردم اون روستا بهش دادن که وسایلشو توش بزاره و اونم از خجالتی دور چمدون رو نایلون پیچونده که زیاد کهنگیش به چشم نیاد و حالا هم منتظر تماس تلفن یکی از دوستاش که به یکی از تعاونی ها زنگ بزنه که بهش بلیط شهرستان بدن و ... بطریهای دوغی هم که داشت ،دوغ محلی بود که مردم روستا  بهش داده بودن و چند بار هم بهم تعارف زد که دوغش رو بخورم اما دیگه اینجا نمی تونستم زیاد خوش بین باشم و دوغ رو نخوردم، وگرنه معلوم نبود حالا توی کدوم سیاره تشریف داشتم.

بله تازه فهمیدم که اون از یه سیاره ی دیگه اومده و به این ترتیب از یه موضوع خیلی مهم دیگه هم سر در آوردم و اینکه سیاره ی اون کمی از یه خونه ی معمولی بزرگتره و این نکته اونقدرها هم به حیرتم نینداخت .آخه می دونستم گذشته از سیارات بزرگ دیگه ای مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید و..که هر کدوم برای خودشون یه اسمی دارن،صدها سیاره ی دیگه هم هستن که آدما واسه ی خودشون ساختن که بعضی هاشون از بس کوچیکن با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده میشن و اگه وبلاگ نویسی یکی شون رو کشف بکنه به جای اسم ،شماره ای بهش میده مثلاً اسمشو میزاره اخترک شماره ی 1854

دلایل قاطعی دارم که ثابت می کنه که جواد از اخترک 418  p اومده بود.این اخترک رو فقط یکبار به سال 1391 یک وبلاگ نویس تونسته ببینه که در یه وبلاگ ساده ی شخصی با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت.اما به خاطر لباسی که به تنش بود و سر و وضعی که داشت هیچ کس حرفشو باور نکرد.آدم بزرگا اینجورین.

بخت اخترک 418 p زد و یه وبلاگ نویس مستبد دیگه ای ، ملت رو به ضرب خرفهمی،وادار به خوندن دوباره ی شازده کوچولو کرد.وبلاگ نویس به سال 1392،دوباره و این بار در ظاهر شازده کوچولو برای کشفش دلیلی رو کرد و این بار همه جانب او را گرفتند.به خاطر آدم بزرگاست که در باب اخترک 418وبلاگ نویس به سال 1392،دوباره و این بار در ظاهر شازده کوچولو برای کشفش دلیلی رو کرد و این بار همه جانب او را گرفتند.به خاطر آدم بزرگاست که در باب اخترک p 418 به این جزییات می چسبند یا شمارش و میدن.چون اونا عاشق عدد و رقمن .وقتی با اونا راجع به یه دوست تازه حرف بزنی هیچوقت ازتون درباره ی چیزای  اساسی سوال نمی کنند.هیچ وقت نمی پرسند آهنگ پیشواز موبایلش چطوره؟بازی کامپیوتری دوست داره ؟ کتاب جمع می کنه یا نه؟

می پرسند چند سالشه؟چقدر پول داره؟وزنش چقدره؟تک فرزنده ؟.. و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف رو شناختن ...اما من که فرصت سوال پرسیدن پیدا نکرده بودم هیچ کدوم از این سوالها رو هم نپرسیدم.

اگه به آدم بزرگا بگی که یه خونه قشنگ از آجر قرمز دیدم که جلوی پنجره هاش غرق گل شمعدونیه و بومش پر از کبوتر بود محاله که بتونن مجسمش کنن و باید حتماً بهشون گفت یه خونه ی چند میلیونی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگه.

یا مثلاً اگه بهشون بگی دلیل وجود جواد اینکه مظلوم بود و درمونده و دلش کمک می خواست و کمک خواستن خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسیه، شونه بالا میندازن و باهاتون عین بچه ها رفتار می کنند.اما اگه بهشون بگی سیاره ای که جواد ازش اومده بود اخترک p 418 است ،بی معطلی قبول می کنن و دیگه هزار جور چیز ازتون نمی پرسن .اینجورین دیگه....نباید ازشون دلخور شد .. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگا گذشت داشته باشن.

زمان که می گذشت از اخترک و اینکه چه جوری به فکر سفر افتاد و از جریانات سفر و این حرفها چیزهای زیادتری دستگیرم می شد که همش هم اتفاقی بود.

من برای اینکه به تنهایی از این راز سر درآرم ناچار شدم کله رو حسابی به کار بندازم .راستش توی اخترک جواد هم گیاه خوب به هم می رسید و هم گیاه بد یعنی هم تخم خوب گیاهان خوب به هم می رسید و هم تخم بد گیاهان بد.اما تخم گیاه دیده نمیشه و اونا زیر خاک به سر می برند تا اینکه یکی شون هوس بیدار شدن به سرش بزنه اونوقت کش و قوسی میاد. اول با کمرویی شاخک باریک خوشگل بی آزاری به طرف خورشید می دوونه اگه این شاخک،شاخک تربچه ،گل سرخی و چیزی باشه میشه گذاشت برای خودش رشد کنه اما اگه گیاه بدی باشه آدم باید به مجردی که دستشو خوند ریشه کنش کنه...اما من که کاری نمی تونستم بکنم چون قرار بود که خوش بین باشم...باری تو سیاره ی جواد، گیاه تخم های وحشتناکی به هم می رسیدند که خاک سیاره اش حسابی ازشون لطمه دیده بود. بد ذاتی هم اگه دیر بهش برسن دیگه هیچ جور نمیشه حریفش شد.تمام سیاره ات رو می گیره و با ریشه هاش سوراخ سوراخش می کنه .اگه هم سیاره خیلی کوچیک باشه و بد ذاتی آدم زیاد باشه پاک از هم متلاشی اش می کنن.

چند بار رفت از تعاونی پرسید که آیا دوستش برای بلیط به اونا زنگ زده یا نه؟ و هر بار که پیش من میومد می گفت که خبری نشده .

اینجوری بود که من کم کم از زندگی محدود و دلگیر جواد سر در آوردم.از اینکه یواش یواش داشتم پی می بردم که اوضاع به اون سادگی هام نیست ،مهربون تر شده بودم.دیگه شب شده بود .دیگه خستگی به نظرم مضحک میومد..روی ستاره ای،روی سیاره ای ،روی سیاره ی من زمین، مسافری احتیاج به کمک داشت.گفتم:

من برات بلیط می خرم .

بیشتر از این نمی دونستم چی بگم .خودم و سخت چلمن و بی دست و پا حس می کردم .

چه دیار اسرار آمیزی است دیار فقر

هرچند با همه ی حسن نیتی که از عشقم آب می خورد اما همون ابتدای کار از او بدگمون شده بودم و  من با خوش بینی، حرفهای بی سر و ته اش رو جدی گرفته بودم و سخت احساس شور بختی می کردم.حقش بود که به حرفاش گوش نمی دادم ،هیچ وقت نباید به حرف اینجور آدما گوش داد.اون روز و نتونستم چیزی بفهمم ،من باید روی کرد و کارش  اول قضاوت می کردم نه روی گفتارش.باید به مهر و محبتی که پشت اون کلک های معصومش بود پی می بردم.آدمها پر اند از این تضادها.اما خوب منم خام تر از این بودم که راه دوست داشتن و بدونم.دیگه این شو نخونده بودم که دنیا برای اینجور آدما عجیب ساده شده و تمام مردم یه مشت خنگ به حساب میان.میگن قدرت باید بیش از هر چیزی به عقل متکی باشه که اونم بهش متکی بود.

به هر حال باهاش رفتم تعاونی مورد نظرش و یه بلیط به سمت ارومیه درست راس ساعت نه شب یعنی همون ساعتی که من بلیط داشتم رو با قیمت بیست و پنج هزار تومان واسش خریدم.ازم تشکر کرد و مورد ستایش و تحسینش قرار گرفتم و خودم رو اون لحظه مهربونترین،با ارزش ترین،ثروتمندترین آدم روی زمین می دیدم.

بعد از اون برای اطمینان خاطرم چند تا کارت شناسایی اش رو بهم نشون داد و دو تا شماره تلفن ایرانسلش رو که حالا دیگه همراه اولش نبودن رو بهم داد تا خیالم راحت بشه و سرشکستگی مو فراموش کنم.حالا اون تمام ستاره ها رو تصاحب کرده بود و دارا شده بود و اینو فهمیده بود که اگه کسی یه آدم ساده و خوش بینی گیرش بیاد که تا اون موقع کسی گیرش نیاورده باشه ، میشه خوش بخت عالم.

پشت سر هم همه سیاره ها رو رفتم و برگشتم و من چون می دونستم کاری که می کنم قشنگه و دنیامو زیبا میکنه،گفتم بی گفتگو هم مفیده .پس به خودم گفتم به هر حال ستاره ها برای این روشنن که یکی بتونه ستاره ی خودش رو پیدا کنه که اون به خوبی از پسش بر اومد.

کمی گذشت تا اینکه این بار از من یه هزار تومانی خواست که با تاکسی بره پیش دوستش و برگرده،هزار تومانی رو بهش دادم و وسایلشو جمع کرد و با همدیگه رفتیم و وسایلاشو تحویل انبار دادیم و از همدیگه خداحافظی کردیم و گفت که حتماً سر ساعت نه اینجاست و بر میگرده.

بعد از اینکه با چشم رفتنشو پاییدم کم کم موقع محاکمه کردن خودم رسیده بود .می دونستم که کار مشکلیه اما اینم می دونستم که اگه از پسش بر بیام میشم یه فرزانه ی تمام عیار.

به بی ریشگی آدما فکر کردم که اسباب دردسرشون شده و اینکه قوه ی تخیل ندارن و هر چی رو که می شنون تکرار می کنن.به اهلی کردن و راههای ایجاد علاقه کردن فکر کردم ،چیزی که این روزا پاک فراموش شده و اینکه آیا ما هر دوتامون به هم احتیاج داشتیم یا نه؟قبلنا روز تولدم زیاد برام اهمیتی نداشت چون منو یاد هیچی نمینداخت اما حالا انگار اهلی شدمو روز تولدم ، جواد و اون کلاهی که سرم گذاشت رو یاد من میندازه.آدم فقط از چیزایی که اهلی کنه میتونه سر در بیاره ،هر چند آدما دیگه برای سر در آوردن چیزا وقت ندارن و همه چیز رو از اینترنت سرچ می کنن اما چون فضای مجازی نیست که دوست معامله کنه بازم آدمها موندن بی دوست.من دوستی نمی خواستم اما اهلی شدم،صبور بودم و با اینکه می دونستم تقصیر تمام سو تفاهم ها تقصیر زبونه بازم ازش چشم پوشی کردمو و خوش بین شدم،اینجوری بهمدیگه نزدیکتر شدیم و ...خلاصه اهلی شدم و هیچ وقت این روز و این ساعت و این آدم رو فراموش نمی کنم و نمیزارم رسم و رسوم از خاطره ها بره.باید این روز و این ساعت با بقیه ی روزها و ساعت ها فرق داشته باشه.اون به من این راز رو یادآوری کرد که جز با دل هیچی رو اونجور که باید نمیشه دید.نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه و من هم ندیدم.

ارزش این یکسالی که گذشت عمری است که به پایش صرف کردم و خیلی چیزا دستگیرم شد و انسانها این حقیقت رو فراموش کردن.ما آدم بزرگا هنوز نمی دونیم پی چی میگردیم و فقط این بچه هان که میدونن پی چی می گردن.عمر کوتاه است و من اگر وقت اضافه ای می داشتم بیشتر کتاب می خواندم،سفر می کردم و خوش خوشک میرفتم به دل طبیعت.

جواد ساعت نه شب هم نیومد و تمام شکها و بدبینی هام که بهشان خوش بین بودم به یقین تبدیل شد که آری کلاه رفت سرم. جواد برنگشته بود اما می دانستم که بعد از رفتن من ،بر می گردد و بلیطش را نقد می کند و وسایلش را تحویل می گیرد و به من ساده لوح می خندد.اما باز من خوشحال شدم از اینکه اون شاید برگرده خونه ،چون منم داشتم بر می گشتم خونه.

داشتن یه دوست عالیه حتی اگه دم مرگ باشه.قشنگی ستاره ها به خاطر گلیه که ما نمی بینیمش.پایانه ی مسافربری هم قشنگه چون تو دل تموم آدمهایی که داخلش می لولند یه همچین آدمایی رو قایم کرده و چیزی که مهمه رو به چشم نمیشه دید.بچه که بودم بوی بهار و عید به زندگیم جلوه می بخشید.مردم سیاره ی من زمین،ور میدارن و پنج هزار گل و تو یه گلستون می کارن و اون یه دونه ای که پی اش می گردن رو پیدا نمی کنن.با وجود این،اونچه که پی اش میگردن ممکنه فقط توی یه گل یا توی یه جرعه آب پیدا بشه...گیرم که چشم سر کوره باید با چشم دل پی اش گشت.

می دونی امروز سال زمین اومدن منه..همین نزدیکیها اومدم پایین...که اتفاقی نبود.امشب درست میشه یک سال دیگه که باز اخترکم درست بالای همون نقطه ای میرسه که درست  سی و هشت سال پیش به زمین اومده بودم.این قضیه ستاره هم یه خواب آشفته بیشتر نیست ..چیزی که مهمه با چشم سر دیده نمیشه.

اگه گلی رو دوست داشته باشی که توی یه سیاره دیگه است یا کاری رو که دوست داشتی انجام بدی رو انجام دادی ،شب تماشای آسمون چه لطفی پیدا می کنه.همه ی ستاره ها غرق گل میشن و شب به شب ستاره ها رو نگاه می کنی .همشون دوست های تو میشن و با کاری که کردی خاطرت تسلا پیدا میکنه و خوشحال میشی .درسته که من اشتباه کردم اما همیشه دلت قرص و محکم میمونه و وقتی این قضیه رو برای خواننده ها ی وبلاگت تعریف می کنی همه می خندن و فکر می کنند که من پاک عقلم و از دست دادم و دیوانه شدم .اما میدونم که شماها اینو درک می کنید چون نمی تونستم این حس و این اتفاق رو با خودم ببرم .

دیگه نمی تونستم سرپا بند بشم و روی صندلی اتوبوس نشستم  بازم کمی دودلی داشتم اما اون مثل اینکه چوب فرشته ی مهربونی بهش زده باشن با یه جرقه غیب شد و فقط همین.یک سال گذشت و من چندین بار به دو شماره تلفنی که بهم  داده بود زنگ زدم چون قرار بود وقتی به ارومیه رسید بیاد شهر من و پیشم و مثلاً پولم و بهم برگردونه،اما شماره ها مثل خودش،خاموش بودن و من تا امروز جایی در مورد این قضیه لب تر نکردم.خانوادم از اینکه من از این ماجرا جون سالم به در برده بودم سخت شاد بودن ...حالا من کمی تسلای خاطر پیدا کردم یعنی نه کاملاً ...اما اینو خوب می دونم که اون دوباره به پایانه ی مسافربری غرب تهران شایدم جنوب یا ...برگشته و دنبال یه آدم ساده دیگه است ...اما من حالا شبها دوست دارم به ستاره ها گوش بدم عین هزار کرور زنگوله...اینه که از خودم می پرسم یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده که اون اینجوری بار اومده.آیا بالاخره دوغ رو به خورد کس دیگه ای میده؟آیا بالاخره آدمی رو به خاطر پول می کشه؟چقدر به آدمها احتیاج داره و ...و به خودم میگم که همین کافیه که آدم یه بار حواسش نباشه و گیر بیفته.

یه راز خیلی خیلی بزرگ اینجا هست حتی برای شما که اونو ندیدین.هیچ چیز عالم مهم تر از دونستن این نیست که فلان نقطه ای که نمی دونین فلان آدمی که نمی شناسینش،مخ آدم دیگه ای رو زده یا نه؟خوب آسمونها رو نگاه کنین  و بپرسین که آیا این کار رو کرده یا نه؟اونوقت با چشمهای خودتون اون رو ببینید . محاله که آدم بزرگا روحشون خبردار بشه که این موضوع چقدر مهمه که اگه براتون پا داد و روزی گذرتون به پایانه ی مسافر بری غرب تهران افتاد و اگه مرد سبیلویی به طرفتون اومد و گفت که مواظب وسایلاش باشین تا میره دستشویی و بر میگرده و  اگه ازش سوالی کردین و جوابی نداد.لابد حدس میزنید کیه؟

در این صورت لطف کنید و اونو محکم بگیرید و نزارید من اینجوری افسرده خاطر بمونم ،چون روز تولد پارسالم برای من بیست و شش هزار تومان ناقابل آب خورد .فوری بردارید و برام کامنت بزنید که:

 او برگشته.     

 امروز روز تولد سی و هشت سالگیه منه و محسن آزرم عزیز امروز در کتابفروشی نشر چشمه کتاب «فیلمی کوتاهی درباره ی دیگران »اش رونمایی شده که بهش تبریک میگم ،کاش اونجا بودم و امضا شده اش رو ازش هدیه می گرفتم.