چنین شورای شهری ام آرزوست
فرت فرت بروشور و پوستر چاپ می شود. عکسهایی با فیگورهایی بعضاً سینمایی و هنری و شعارهایی که هر بار با دیدنشان بالا می آورم.نامزدهای انتخاباتی شوراهای شهر من نزدیک به دویست نفرند که با مدارک تحصیلی که رو کرده اند می توان حدس زد که شهر من پر از نخبه است که تا حالا خودی نشان نداده بودند و حالا تکانی خورده اند و می خواهند شهر را سامان دهند.دکتری و فوق لیسانس و مهندس و دکتر و نخبگانی با اعتماد به نفسی بالا که یا دچار توهمند یا شاید به دنبال شغلی آبرومندانه و پردرآمدند.انتخابات شوراهای شهر من این روزها مانند صفحه ی فیس بوکی شده است با عکسها و فیگورهای مختلف در ابعاد و اندازه های مختلف،که باید زرق و برق داشته باشد تا فقط دیده شوی و مورد توجه قرار بگیری و اگر رهگذری آمد نیز با لایکی دلشان و آمار بازدیدشان را بالا ببرد و گاهاً دلبری هم بکند.
اما روی سخن من و چشم امیدم به جوانی است که صبح روز جمعه هفدهم خرداد ماه دیدم.جوانی که کاندید نبود.شهروند بود و کاغذهای پاره پاره ی تبلیغاتی شوراهای شهرش را از روی چمن بلوار خیابانی جمع کرد و پس از طی مسافتی آنها را در سطل آشغال ریخت.چنین جوانانی انتخاب ابتر ند.
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم