معرفی کتاب (3)*
صبح روز بعد چشم که باز کردم می دانستم چه چیزی آزارم می دهد.بالش کناری.بالش کناری به شکلی جدی آسیب رسان به نظر می رسید و در تمام طول شب نگذاشته بود راحت بخوابم.بالش را برداشتم.بیشتر از یک ربع بالش به دست ،بلاتکلیف کنار تخت ایستادم.نمی خواستم اجازه بدهم یک بالش پر سبک ،مراحل درمان من و بازگشت به زندگی ام را مختل کند.تصمیمم را گرفتم.
تنها کاری که مشخصاً برای آن می کنم همین ورزش نصفه نیمه است.ظهر که از باشگاه زدم بیرون،رفتم شهر کتاب.روزهایی که می خواهم به خودم حال بدهم می روم شهر کتاب نیاوران.از خانه ام دور است.شاید هم همین عزیزترش کرده.
کتاب مجموعه داستان « جایی به نام تاماساکو» - فلامک جنیدی-نشر چشمه
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:25 توسط پژمان علی پور
|
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم