آزادی...
همه ی بچه ها، او را تشویق می کردند که خودش را داخل آب گل آلودی که در گودال کوچه جمع شده بود ؛ بیاندازد . او نیز فقط با پاهایش داخل آب شلپ شلپ راه انداخته بود و لذت می برد.آن ها او را بیشتر تحریک و تشویقش می کردند که داخل آب بنشیند .او راحت و آزاد و بی قید و بند از اینکه مادرش او را به خاطر کثیف کردن لباس هایش تنبیه کند، با اشتیاق و آزادی فراوان؛ تن به این کار داد و همچنان از این بازی لذت می برد.هیچ کدام از بچه ها جرات انجام چنین کاری را نداشتند و فقط به کار او می خندیدند.آنها از آزادی بی حد و حصر او بی بهره بودند اما او آزادانه از این کار لذت می برد و می خندید.او یک عقب مانده ذهنی بود.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 14:9 توسط پژمان علی پور
|
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم