زمین می رقصد
زلزله ی بیست و یکم مرداد روز شنبه ی آذربایجانشرقی،ما را که در همسایگی اش هستیم دو بار لرزاند،آذربایجان غربی را می گویم.من و رامان خواب بودیم و همسرم بیدار و با سر و صدای همسایه ها و چهره ی وحشت زده ی همسرم که زلزله را حس کرده بود از خواب بیدار شدم و سریع لباس پوشیدم و رامان را همانطور که خواب بود بغل کردم و به همراه همسرم از خانه بیرون رفتیم.می دانم که اگر زلزله ی ویرانگر بیاید فرصت لباس پوشیدن و نجات خانواده ام را نمی دهد.دو بار لرزیدن را چون خواب بودم،احساس نکرده بودم اما وقتی تعریف پر از ترس و وحشتش را از زبان همسرم و همسایه ها می شنیدم ؛فهمیدم که این بار کمی جدی بوده است.روبرو و جلوی خانه هایمان نشسته بودیم و نظاره گر خانه هایمان بودیم و انگار منتظر بودیم که در عرض چند ثانیه ی دیگر تمام آنچه را که سالها ساخته بودیم و پر بود از دلبستگیها،وابستگی ها،خودخواهی ها،زیاده خواهی ها یمان ، به یکباره فرو ریزد و ما شاهدش باشیم. هیچ هیچ بودیم در آن لحظه .
یک هفته است که با کابوسهای شبانه ام کلنجار می روم و تمام تلاشم این است که فردای آن روز فراموششان کنم، پس لبخند می زنم و سعی می کنم که آنها را از رامان و همسرم مخفی کنم.همانگونه که همسرم می خواهد ترسش را از من مخفی کند.انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.اما انگار نمی شود .
من هر شب با کابوس زلزله سر بر بالینی می گذارم که از خوابش وحشت دارم و هر لحظه در انتظار فرو ریختن سقف خانه ام.حالمان خوب نیست و دلم حال و هوای غریبی دارد این روزها...گرفته است و دلتنگ. صدای هولناک وزش باد در آن هوای غبار آلود ریز گردهایش که نمی دانم از ریزگردهای عراق است یا خشکی ذره ذره ی دریاچه ی ارومیه ، که هر لحظه بر حال ما می گرید با همراهی صدای هراس انگیز این روزهای کولر گازی در سکوت شب ،بیشتر مرا می هراساند.
اسلاید عکس های دردناک زلزله ی آذربایجانشرقی و هموطنانم را یک به یک نگاه می کنم و درد را ذره ذره حس می کنم و برای تمام بازماندگان صبر و سلامتی را از خدا خواهانم و به همه ی آنها تسلیت می گویم و دستانشان را به نشان همدردی می فشارم...اما باز از قضاوت بعضی از هموطنانم در فضای مجازی در رابطه با زلزله ی اخیر متاثر می شوم و غیر از ایمانی قوی از خدا چیزی نمی خواهم.
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم