سوم اردیبهشت ماه سال نود روزی بود که رامان با یک دستش ، دست من  و  با دست دیگرش، دست مادرش رو گرفت و کشید و کشید و کشید ..تا اینکه ما رو به هم نزدیک کرد و دستهای ما را پشت به هم به یکدیگر چسباند و با نگاه به هر دوی ما خندید..از حرکت رامان هم تعجب کردیم و هم خوشحال شدیم..تعجب به خاطر شکل حرکت و درک آن توسط رامان و خوشحال به خاطر زیبایی و احساس نهفته در این صحنه ...

 روزها و هفته های بعد نیز این حرکت چند بار دیگر تکرار شد و من این اتفاق رو وقتی که  کاوه نظامی(دوست بنده) و همسرش به منزل ما آمده بودند، تعریف کردم.کاوه گفت: رامان پیام آور صلح و دوستی است..

 پس رامان جان در زندگی ات برای حفظ و عمل به چنین عنوان و نشانه ی با ارزشی تلاش کن چون لیاقتش را داری.