برف
باران نمی بارید،برف نمی بارید، کم کم رنگ سفید را فراموش می کردیم،مردم نماز باران خواندند،برای بارش برف به دعا متوسل شدند..تا اینکه برف بارید و تو اولین برف زندگیت را دیدی ..
چهاردهم دیماه هشتاد ونه را می گویم..از عصر این روز برف زیبایی بارید و شب به پیشنهاد مادرت سه نفری بیرون رفتیم و روی برفها قدم زدیم، همه ی بچه ها بیرون آمده بودند و شادی می کردند..و تو اولین بارت بود که برف می دیدی و به خاطر سرمایش آن را پس می زدی و لمسش نمی کردی ... آخر یکی ،دو ماهی می شود که با حس لامسه ات معنای سردی و گرمی و داغ بودن اشیا را می فهمی.با سردی آب و برف، سردی را فهمیدی و با گرمی و داغی بخاری و چای و آب ،گرما و داغ بودن را، بیست و دوم یا بیست وسوم و یا بیست وچهارم آذر بود که برای اولین بار انگشتان دستت با تماس بخاری سوخته بود.
رامان جان،
از کنار برفها به سادگی نگذر،نگاه کن ، اینجا جای پای کسی بر روی برفها است...جای پای کسی که برای اولین بار پا روی برفها گذاشته است.
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم