از پدر به پسر(10)
هفدهم اردیبهشت هشتاد و نه روز جمعه ، تو نه ماه و شش روزت بود، کنار مادرت روی تخت ما خوابیده بودی و من روی زمین کنار تخت خوابیده بودم.مادرت صبح اول وقت بعد از اینکه به تو شیر داد، به دانشگاه رفت و من و تو همچنان خواب بودیم.من به خواب عمیقی فرو رفته بودم و مراقبت از تو را که روی تخت بدون محافظ ما خواب بودی، فراموش کرده بودم.خوابم چنان سنگین بود که با عطسه ی تو ، با آشفتگی از خواب بیدار شدم و تو را روی لبه ی تخت درست در حالی که حالت دراز کش داشتی و پایین را نگاه می کردی، دیدم.دلم ریخت. با حالت خواب آلود و با سرعت بلند شده و تو را در آغوش گرفتم که مبادا به زمین بیفتی و برای بار دوم مجبور شوم که افتادنت از روی تخت را از مادرت پنهان کنم. عطسه ی تو را بی حکمت نمی دانم و هر بار که به این اتفاق فکر می کنم می گویم که شاید عطسه ی صبر قبل از افتادنت بوده هر چند که به چنین عطسه هایی اعتقاد نداشتم ولی در مورد این یکی نمی دانم چه بگویم.....
پس رامان جان فقط می گویم در زندگی ات صبور باش و بدان که صبور بودن فرصتی است برای درست فکر کردن و درست نگاه کردن .
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم