سالها پیش که کودکی بیش نبودم، کودکی و نوجوانیم صرف بازی با عروسکها، آدمک ها و حیوانات پلاستیکی  شد که برایشان قصه داشتم. قصه هایی که به قصه ی کارتونهای خاطره انگیز آن روزها که تنها سرگرمی من از تلویزیون بود شباهتهای زیادی داشت. هر بار پدری ، مادری و فرزندی اسیر یا گم می شد ، تمام تلاش من و آدمکهای خوب پلاستیکی بی جانم برای آزاد کردن و پیدا کردنشان بود.اکثر اوقات گوشه ای از اتاق در خلوت بازی های کودکانه ام کز می کردم و زندگی را در کنار آدمکها و حیوانات پلاستیکی ام جاری می ساختم و تقابل خیر و شر قصه ی زندگیشان را پیش می بردم. آدمها و حیوانات بد همیشه در جنگ و جدل با آدمها و حیوانات خوب بودند.حیواناتی که قیافه هایشان را دوست نداشتم بد بودند.کابوی ها با اسبهایشان بر علیه سرخپوستها ی تبر به دست می جنگیدند.اسیرانی داشتند که می بایست آدم خوبها آزادشان می کردند. آدمکها و حیوانات چیده شده در صف اول من در فاصله ی چند متری می بایست به جنگی بروند که در مقابل آدمکها و حیوانات به صف شده ی برادر کوچکترم را پیش روی داشتند.پرتاب آدمکی از طرف من به سمت دشمن و بالعکس و سرنگون شدن آدمکهایمان و تعداد کشته شدگان پیروز این نبرد تن به تن را مشخص می کرد.هر چه بود جنگ و خونریزی بود...بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که به تاتر و ادبیات نمایشی علاقه دارم اما...

 سالها پیش که کودکی بیش نبودم، بدون اینکه به کلاس نقاشی و طراحی بروم نقاشی ام خوب بود، آن روز ها جنگ ایران و عراق گرم بود، و همه ی نقاشی هایم همچون کابوس خوابهای شبانه ام که مرا از خواب بیدار می کرد و دلگرمی دستان مادربزرگم تسکین دهنده ی آن می شد پر بود از جنگ و کشت و کشتار و خونریزی، بمباران هواپیماها، آژیر و پناهگاهها و...بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که به طراحی ، نقاشی ،تصویر سازی و هنرهای تجسمی علاقه دارم اما....

   سالها پیش که کودکی بیش نبودم،با جورچین ها ، چسبیدنیها ، خمیرهای بازی و حتی گِل به نسبت سن صغیرم اشکال و حجم های خوبی می ساختم. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که به مجسمه سازی و معماری علاقه دارم اما...

   سالها پیش که کودکی بیش نبودم، از دیدن چندباره ی مجموعه کتابهای کمیک استریپ تن تن و میلو به زبان فرانسه و دنبال کردن قابهای تصویری اش و فهمیدن داستانش و کتاب دکتر سوکراتس در تهران جواد علیزاده لذت می بردم و بعدها با دیدن مجلات طنز و کاریکاتور علیزاده ، کیهان کاریکاتور و گل آقا و..دیدن کارتونهایی که آن زمان از تلویزیون پخش می شد و من گمان می کردم که چنین دنیایی وجود دارد و  دوست داشتم که با آنها زندگی می کردم نه این آدمهای واقعی که در کنارم بودند، این لذت بیشتر شد. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که به کارتون ، کاریکاتور و انیمیشن و سینما علاقه دارم اما....

 سالها پیش که کودکی بیش نبودم، در کلاس اول راهنمایی در درس زبان انگلیسی معلمی خوش چهره و خوش بیان داشتم که از درس دادنش لذت می بردم چنین احساسی نسبت به معلم و درس زبان باعث شد که همیشه درس زبانم خوب باشد و برعکس خیلی ها که از زبان می ترسیدند از بهترین های کلاس در درس زبان دوره ی راهنمایی و دبیرستان و بعدها دانشگاه نیمه تمامم بودم. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم به زبان انگلیسی علاقه دارم اما....

 سالها پیش که کودکی بیش نبودم، از دیدن کتابهایی که دور و برم بود و کتابخانه های دیگران لذت می بردم.اگر جایی می رفتم که کتاب و کتابخانه بود حتماً به داخل آنها سرک می کشیدم.دخترک کبریت فروش،مجموعه قصه های هدی و کلارا، زیبای خفته و کتابهایی با تصاویری زیبا که اسم شان را فراموش کرده ام اما با دیدن شان ذوق می کردم.کتاب دور و برم بود اما کتابخانه ای نداشتم به همین خاطر تنها کتاب  باقیمانده ی دوران کودکی ام کتاب زیبای خفته است ، از آن کتابهایی که وقتی بازشان می کنی تصاویر بعد پیدا می کنند ، برجسته می شوند و جلویت می ایستند. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم به کتاب و کتاب خوانی علاقه دارم اما....

 سالها پیش که کودکی بیش نبودم،از بازیها ی هفت سنگ ، الک دولک ،یه قل دو قل و وسطی و..  لذت می بردم و با جدیت و تمرکز خوبی هم بازی می کردم به طوری که اکثر بر و بچه های بزرگتر از خودم به هنگام بازی مرا انتخاب می کردند. به هنگام بازی و ورزش پرتحرک و جدی بودم .فوتبال در کوچه های خاکی را خوب بازی می کردم و خوب خاک می خوردم.با وجود آنکه می دانستم ورزشهای آبی لذتبخشند اما از  شنا کردن و  آب  که از کودکی از آن ترسیده بودم، می ترسیدم. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم به ورزش های فوتبال ،تنیس و بدمینتون، اسکیت ، ژیمناستیک و حتی شنا علاقه دارم اما....

 سالها پیش که کودکی بیش نبودم، با دیدن و لمس کردن هر کدام از  آلات موسیقی ذوق زده می شدم و لذت می بردم و احساس می کردم می توانم بنوازم. اما غیر از یک سازدهنی، یک پیانوی جیبی کودکانه که از کف دست کوچکتر بود، یک تمپو و تنبک که متعلق به برادر بزرگترم بود هیچ آلت موسیقی دیگری دور و برم نبود. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم به موسیقی علاقه دارم اما....

 حالا که بزرگ شده ام  من یک کارمندم.دارای مدرک فوق دیپلم برق که به علت عدم علاقه آن را ادامه ندادم.قبول شده ی رشته ی انیمیشن اما رد شده در مرحله مصاحبه ی عقیدتی دانشکده صدا وسیما .دانشجوی انصرافی رشته ی نقاشی اما معلق که هنوز انصرافش را نداده چون مدیر کل ام اجازه ی انتقال به محل تحصیلم را نمی دهد.هنوز در آرزوی ادامه تحصیل در رشته ی انیمیشن ام. علاقه ام به تاتر و ادبیات نمایشی و سینما و انیمیشن مرا مسوول یکی از واحدهای انیمیشن مراکز صدا و سیما کرده و فیلمسازی تجربی شده ام که فیلم های انیمیشن را کارگردانی و تهیه کنندگی می کند و مجموعه های تلویزیونی سفارشی می سازد.با این وضعیت درآمدم خوب است .ایده هایی دارم و فیلمنامه های دلی ام را خودم نوشته ام.در این بین چند فیلم دلی کوتاه هم ساخته ام که برایم موفقیت هایی به ارمغان داشته اند و از آنها و حضورشان در جشنواره های فیلم لذت برده ام.طراحی ام و آموخته هایم تجربی است.با معماری و مجسمه سازی خداحافظی کرده ام هر چند این روزها ادامه تحصیل در معماری حداقل در دانشگاه پیام نور که نمی دانم خوب است یا نه و با ایده الهای من فاصله دارد در ذهنم زنده شده است چون تنها راهی است که مدیر کلم می تواند اجازه تحصیلم را بدهد.کارتون و کاریکاتور را هم تجربی کار  و دنبال می کنم. زبان انگلیسی ام هنوز با همان اطلاعات قبلی خوب است اما برای آن نیز کلاسی نرفته ام.حالا که دستم توی جیبم می رود کتاب می خرم و کتابخانه دارم اما کتاب نخوانده زیاد دارم.فیلم ندیده زیاد دارم. هشت سال پیش گیتاری خریدم و چند ماهی به کلاس رفتم اما پس از مرگ پدرم دیگر آنرا ادامه ندادم و به همان نگاه کردن به گیتارم اکتفا کردم و سعی می کنم شنونده ی خوبی برای موسیقی باشم. این روزها دلم بدجوری هوس یادگیری پیانو و آکاردیون را کرده شاید بخرمشان و به کلاس بروم. به ورزشهای مورد علاقه ام هنوز علاقمندم ، فوتبال غیر اصولی دوران نوجوانی و جوانی به زانوهایم آسیب رسانده، با رفتن به کلاس شنا در پنج جلسه، کمی شنا یاد گرفته ام و هنوز از آب می ترسم، حالا فقط برای حفظ سلامتی ام به باشگاه آمادگی جسمانی می روم.

 حالا می دانم چه می خواهم، به چه چیزهایی علاقه دارم ، توقعاتم نسبت به خودم بیشتر شده ،  هنوز دغدغه ی آنها را دارم و دوست دارم در آنها به بهترین شکل آموزش ببینم و برایشان تلاش کنم تا بهترین باشم و به آنها برسم، رسیدن به آنها شده همه ی آرزو هایم، آرزوهایی که می دانم رسیدن به آنها آرامم می کند. کسی را مقصر نمی دانم اما می دانم که پدر و مادرم می توانستند با تشخیص درست در رسیدن به آرزوهایی که استعدادشان را داشتم کمکم کنند و  باز می دانم هیچ کدام را درست و سر وقت خودشان و اصولی انجام نداده ام.پازل شخصیتی من کامل نشده پس نمی خواهم به هنگام مرگ و در اوج تنهایی ام آنچه را که در دوران کودکی ام از دست داده ام ادا کنم  و تداعی مفهوم بازگشت به ریشه‌ها و رویاهای کودکی برای رستگاری بشر باشم.تمام آنچه که در دوران کودکی ام از دست داده ام رزبادهای کودکی فراموش شده ای است که فعلاً در جاه طلبی های دست نیافته ام سوخته است. رسیدن به آرزوهای کودکی ام و دلایل دیگر و حتی آینده ی رامان این روزها مرا به  فکر مهاجرت واداشته که همسرم مخالف است، شاید مهاجرت فرار از جاه طلبی های دست نیافته ام باشد شاید هم رسیدن به آنها، نمی دانم ؟

.. و من همچنان به رزبادهای کودکی فراموش شده ام می اندیشم. 

******

*  «همشهری کین» بهترین فیلم تاریخ سینما به کارگردانی اورسن ولز است که درباره ی زندگی چارلز فاستر کین است و کین هنگام مرگ و در اوج تنهایی نه به عشق‌های گذشته، نه به موفقیت‌های کاری و ... بلکه به یک چیز فکر می‌کرده: سورتمه برفی که روی آن کلمه ی رزباد حک شده و با مهاجرت در دوران کودکی اش به شهر و مهد تمدن، در انبار خانه خاک خورد.کین به هنگام مرگش تنها کلمه ی رزباد را ادا کرد.