چراغ قرمز شد...دیروز ساعت 4.5...5 عصر...که من ترمز کردم...یه کاپرای دو کابینه کنارم و کمی جلوتر قرار گرفت...پسر بچه ای 4..5 ساله از شیشه صندلی عقب سرش و تقریبا نیمی از بدنش رو بیرون آورده بود و با آب معدنی تمام سر و صورتش را خیس کرد و تو این گرمای تابستون لذت برد...چون متوجه ی من شده بود لبخندی زدم...بعد که کارش تموم شد بطری آب معدنی و بعد دربش رو پرت کرد وسط خیابون ... چون من و داشت نگاه می کرد سرم و به نشانه ی تاسف تکون دادم که نه  تنها کودک در ذهنش بمونه، بلکه پدرش مرا در آینه ببیند...چراغ سبز شد و کاپرا از من پیشی گرفت و من پشت کاپرا حرکت می کردم...من همچنان سرم رو تکون میدادم...پسر بچه برگشت و زبانش را در آورد و با دو دستش برایم شکلک در آورد...چراغ قرمز شد و من دلم به حال زمین سوخت که چنین آدم بزرگ هایی دارد.