از پدر به پسر( 19)
شب دوم فروردین وقتی از خونه ی مادربزرگ رامان اومدیم خونه،رامان خیلی پکر بود،وقتی موضوع رو پرسیدم یه چیزایی گفت اما چون دیروقت بود امروز قضیه ی پکری و ناراحتیش رو کامل ازش پرسیدم و با هم صحبت کردیم.
اون شب وقتی دایی همسرم(که حدوداً شصت ساله است) میاد خونه ی خواهرش(مادربزرگ رامان) ،رامان به سارا (دختر دایی همسرم که حدودا ً 25 سالشه) میگه که پدرش(دایی همسرم) قیافه اش مثل جغده...زن دایی کوچک رامان که کنارشون ایستاده ،اینو میشنوه و بر میگرده به رامان میگه : تو هم مثل موش می مونی...بعد مثل جارچیا جار میزنه و به بقیه این قضیه رو میگه که باعث ناراحتی رامان میشه .ناراحتی و پکری رامان بابت موش بودنش نبود بابت جار زدن خیال پردازی اش از جانب زن دایی اش بود و دایم می گفت: چرا اون به بقیه گفت.
به رامان گفتم: که ناراحت نباشه چرا که این یکی از تمرین های خلاقیته ...تمرین نویسنده ها،انیماتورها و فیلمنامه نویس ها و کسایی که فیلم های انیمیشن واست می سازن و ...فقط اینجور چیزا رو تو جمع نگو و ...به کسایی بگو که خیال پردازی هایت رو دوست دارند و ...
پسرم رامان
هیچ وقت دست از خیال پردازی هایت بر ندار و به خیال پردازی هایت و ساختن دنیای فانتزی و دوست داشتنی ات ادامه بده که به خلاقیتت کمک می کند که آن را با دیگران سهیم باشی...اما همه ی آدمها ظرفیت خیال پردازی ها و دنیای فانتزی تو را ندارند ولی تو به کارت ادامه بده...دنیا به این خیال پردازی ها نیاز دارد.
تولد پسرم رامان بهانه ای شد برای نوشتن، تمرین دوباره زندگی کردن و تجربه کردن و اندیشیدن و... ثبت مراحل رشد فرزندم