پرده ی اول

به نقل از مادرم "وقتی که به دنیا اومدم قرصهای ضدبارداری رو از تو دست مشت کرده ام و از تو گوشام خارج می کنند" و اینگونه پا به عرصه ی دنیا گذاشتم.اون روز نمی دونستم که دستا و گوشام به چه دردی می خورند ولی ازشون استفاده کردم.اون روز نمی دونستم که زندگی یعنی چی؟ برای چی باید زندگی کرد؟ اما مبارزه کردم.. و امروز وقتی به آن روزها فکر می کنم می فهمم که زندگی یعنی مبارزه کردن.. مبارزه برای به دنیا اومدن و تولد، اونم هر روز و هر روز....هر روز...

 پرده ی دوم

قبل از ازدواجم یکی از مخالفان بچه دار شدن بودم. چون معتقد بودم که بچه پس انداختن کاری نداره اما بچه به دنیا آوردن و انسان ازش ساختن کار سختیه که من یکی از عهده اش بر نمیام. چون فکر می کردم خودم هنوز اول راهم که هستم و حالا حالاها کلی کار و آرزو دارم و هنوز خودم و درست و حسابی نشناختم.این اعتقاد تا یکسال و اندی بعد از ازدواج پا برجا بود اما همسرم معتقد بود که اگه قراره بچه دار نشیم تا هیچوقت این اتفاق نباید بیفته اما اگه قراره بعدها بچه دار بشیم خوب بهتره که الان که جوانتریم و می تونیم فاصله ی سنی مون رو با فرزندمون کم کنیم و حوصله و دل و دماغشم داریم بزاریم این اتفاق بیفته. در هر صورت یکی مون مخالف و دیگری موافق بود. روزها با خودم کلنجار می رفتم . نمی خواستم یک طرفه قضاوت کنم و فقط و فقط خودم و ببینم. حتی بعد از دو ماه و اندی که متوجه شدم همسرم بارداره بازم مخالفت خودم رو نشون دادم و ازش خواستم که اونو با پرداخت هر هزینه ای که داشته باشه از بین ببره.چهره ی همسرم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که چقدر ناراحت شد، مثل یک مادر با قاطعیت و جوری که جلوی پیشنهاد من ایستاده باشه گفت که این کارو نمی کنه. حس مادر بودنش رو که دیدم و درک کردم با خودم کنار اومدم و با نگاهی دو طرفه به قضیه ، به خودم قبولوندم که بابا خودت هیچ، حداقل اونو از احساس مادر بودنش محروم نکن. از اون پس دیگه رویه ام و عوض کردم و سعی کردم که شرایط مساعدی رو براش فراهم کنم. حالا منم تنها نگرانیم سلامتی همسر و فرزندم شده بود که برام خیلی مهم بود و فقط دعا می کردم که خداوند به من فرزند سالمی بده چون به اینجا هاش که فکر می کردم که خدایا اگه سالم نباشه چی کار کنم؟ تموم این ماجراهای پیش اومده رو تو ذهنم مرور می کردم و اونو به حساب ناسپاسی و قدرنشناسی خودم میزاشتم... به هر حال رامان کوچولو یه گل پسر ناز به سلامتی به دنیا اومد.این دفعه رامان کوچولو با کمک مادرش اومد که زندگی کنه..زندگی یعنی مبارزه کردن ... مبارزه برای به دنیا اومدن و تولد، اونم هر روز و هر روز....هر روز...که تو خودت رو بهتر بشناسی.

 پرده ی سوم

این دفعه دیگه تربیت رامان و تلاش برای انسان بودنش برام دغدغه شده بود.هنوزم رو حرفم هستم و میگم که کار سختیه ... چون فقط من و اون نیستیم..اطرافیانش و اجتماعی که می خواد زندگی کنه فکرمو بیشتر به خودش مشغول می کنه...به همین خاطر برای این که بتونم خودم رو مرور بکنم و پدر شدن رو بیاموزم و اونو به جلو هل بدم وبلاگش رو راه انداختم...که حداقل برای من تا حالا موثر بوده ...تا جایی که وقتی تو یکی از پست ها بهزاد ریاضی(مالچیک) کامنتی با این مضمون برام گذاشت که:" بزار رک بگم برای اینکه متوجه این نکته هستی که بچه بدنیا آوردن با بچه پس انداختن فرق می کنه ... بچه پس انداختن یعنی بچه رو به پشت سر انداختن اما بچه بدنیا آوردن یعنی بچه رو به جلو هل دادن......... پدر و مادر مثل کمانی هستند که بچه رو به آینده پرتاب می کنن ... اشکال نداره اگر خم بشن مهم شادی است از دیدن فرزندت در دوردست ها ........" احساس خوبی بهم دست داد از اینکه پشت کارام فکر و اندیشه هست.نمی دونم چقدر می تونم موفق باشم ولی مهم همون کمونی که بتونم رامان رو به آینده پرتاب کنم.هر چند که بارهای بار خم میشم اما از دیدن رامان در دوردست ها و روزهایی که پیش رو داره و می تونیم در کنار هم باشیم لذت می برم.

پس رامان جان من و تو زندگی می کنیم ،مبارزه می کنیم و هر روز متولد میشویم که بتونیم با کمک هم کمانی بسازیم که تو رو به آینده پرتاب کنه. تا من و مادرت از هر روز به دنیا آمدنت لذت ببریم.