شب بود و مثل همیشه دیر وقت.به رامان گفتیم که باید بره بخوابه.رامان بعد از کلی مقاومت و گریه کردن و اینکه میخواد بازی کنه و ... بالاخره دستشویی رفتن آخر شبش ،برای خوردن آب به آشپزخونه رفت.

گفت:نمی دونم چرا خورشید زود در نمی آد.

گفتم:چرا دوست داری که خورشید زود در بیاد؟

گفت:دوست دارم

گفتم:خورشید و دوست داری یا ماه رو؟

جوابی نداد و به اتاقش رفت.مامانش بهش گفت که به بابا بگو شب بخیر.

...و رامان با صدای بلند از توی اتاقش گفت: شب بخیر