شب اول مهرماه 1392 خونه ی مادربزرگ رامان بودیم.پسر دایی رامان هم با کیف و وسایل مدرسه اش اونجا بود و با رامان بازی می کردند و نقاشی می کشیدند.پس از لحظاتی رامان دستانش را روی بسته ی مداد رنگی 36 تایی پسر دایی اش گذاشت و گفت :

من دارم پیانو می زنم.

...و موسیقی رنگها چه زیباست.